جلال الدين الرومي

91

فيه ما فيه ( فارسى )

آفريد كه گفت كُنْ فَيَكُونُ « * » و ايمان در دل است اگر به قول نگويى سود ندارد . و نماز را كه فعل است اگر قرآن « 1 » نخوانى درست نباشد . و درين زمان كه مىگويى « قول معتبر نيست » نفى اين تقرير مىكنى باز به قول . چون قول « 2 » معتبر نيست ؟ چون شنويم از تو كه قول معتبر نيست ؟ آخر اين را به قول مىگويى . يكى سؤال كرد كه چون ما خير كنيم و عمل صالح كنيم اگر از خدا اميدوار باشيم و متوقع خير باشيم و جزا « 3 » ما را آن زيان دارد يا نى ؟ فرمود اى و اللّه ، اميد بايد داشتن . و ايمان ، همين خوف و رجاست . يكى مرا پرسيد كه « 4 » رجا خود خوش است ، اين « 5 » خوف چيست ؟ گفتم تو مرا خوفى بنما بىرجا يا رجايى بنما بىخوف « 6 » . چون از هم جدا نيستند « 7 » . چون مىپرسى مثلا يكى گندم كاريد ، رجا داد البتّه كه گندم برآيد و در ضمن آن هم خايفست كه مبادا مانعى و آفتى پيش آيد . پس معلوم شد كه رجا بىخوف نيست و هرگز نتوان تصوّر كردن خوف بىرجا يا رجا بىخوف . اكنون اگر اميدوار باشد و متوقّع جز او احسان قطعا در آن كار گرم‌تر و مجدّتر باشد . آن توقّع پر اوست . هرچند پرش قوىتر پروازش بيشتر . و اگر نااميد باشد كاهل گردد و ازو ديگر خير « 8 » و بندگى نيايد . همچنانك بيمار داروى تلخ « 9 » مىخورد و ده لذّت شيرين را ترك مىكند اگر او را اميد صحّت نباشد اين را كى تواند تحمّل كردن ؟ الآدمى حيوان ناطق . آدمى مركب است از حيوانى و نطق همچنانك حيوانى درو دايم است و منفك نيست ازو ، نطق نيز همچنين است « 10 » و درو دايم است . اگر به ظاهر سخن نگويد در باطن سخن مىگويد . دايما ناطق است ، بر مثال سيلاب است كه درو گل آميخته باشد . آن آب صافى نطق اوست و آن گل حيوانيّت اوست اما گل درو عارضى است و نمىبينى اين « 11 » گل‌ها و قالب‌ها رفتند و پوسيدند و نطق و حكايت ايشان و علوم ايشان مانده است از بد و نيك ؟

--> ( * ) . سورهء يس آيهء 82 ( 1 ) . ح : قرآن را ( 2 ) . ح : چون قول اصل ( قول ) ندارد ( 3 ) . ح : جزا باشيم ( 4 ) . ح : ما را پرسيد كه اين ( 5 ) . ح : ( ندارد ) ( 6 ) . ح : و رجا چون ( 7 ) . ح : افزوده : و بىهمديگر نيستند ( 8 ) . ح : خيرى ( 9 ) . ح : داروى تلخ را ( 10 ) . ح : همچنان است ( 11 ) . ح : نمىبينى كه آن ( واو ) ندارد