جلال الدين الرومي

77

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل شيخ ابراهيم 144 گفت كه سيف الدين فرّخ 145 چون يكى را بزدى خود را به كسى ديگر « 1 » مشغول كردى به حكايت تا ايشان او را مىزدندى و شفاعت كسى به اين طريق و شيوه پيش نرفتى . فرمود كه هرچ درين عالم مىبينى در آن عالم چنان است بلكه اين‌ها همه انموذج « 2 » آن عالمند و هرچه درين عالم است همه از آن عالم آوردند كه وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ « * » . طاس بعلينى 146 « 3 » بر سر طبل‌ها و دواهاى « 4 » مختلف مىنهد ، از هر انبارى مشتى ، مشتى پلپل و مشتى « 5 » مصطكى . انبارها بىنهايت‌اند و ليكن « 6 » در طبلهء او بيش ازين نمىگنجد . پس آدمى بر مثال طاى بعلينى است يا دكان عطّارى است كه در وى از خزاين صفات حقّ ، مشت‌مشت و پاره‌پاره در حقّه‌ها و طبل‌ها نهاده‌اند تا درين عالم تجارت مىكند لايق خود . از سمع پاره‌اى « 7 » و از نطق پاره‌اى و از عقل پاره‌اى و از كرم پاره‌اى و از علم پاره‌اى . اكنون پس مردمان طوّافان حقّند . طوافى مىكنند و روز و شب طبل‌ها را پر مىكنند و تو تهى مىكنى يا ضايع مىكنى تا به آن كسبى مىكنى . روز تهى مىكنى و شب باز پر مىكنند و قوت مىدهند . مثلا روشنى چشم را مىبينى ؟ در آن عالم ديده‌هاست و چشم‌ها و نظرها « 8 » مختلف . از آن نموذجى به تو فرستادند تا بدان تفرّج عالم مىكنى . ديد آن قدر « 9 » نيست و ليك آدمى بيش ازين تحمّل نكند « 10 » « اين صفات همه پيش ماست بىنهايت . به قدر معلوم به تو مىفرستيم . » پس تأمّل مىكن كه چندين هزار خلق قرنا بعد قرن آمدند و ازين دريا پر

--> ( 1 ) . ح : ( ديگر ) ندارد ( 2 ) . ح : نموذج ( * ) . سورهء حجر آيهء 21 ( 3 ) . ح : بعليى ( 4 ) . ح : بر سر طبل‌ها دواهاى ( 5 ) . ح : مشتى ( واو ندارد ) ( 6 ) . ح : ليكن ( واو ندارد ) ( 7 ) . ح : و از نظر پارهء ( 8 ) . ح : و نظرهاست ( 9 ) . ح : اين قدر ( 10 ) . ح : وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ