جلال الدين الرومي

65

فيه ما فيه ( فارسى )

است ، جزو كلّ را چون آموزد ؟ چنان‌كه آدمى خواهد « 1 » كه به دست چپ نويسد « 2 » قلم به دست گيرد اگرچه دل قويست امّا دست در نبشتن مىلرزد امّا دست به امر دل مىنويسد . چون امير مىآيد « 3 » مولانا سخن‌هاى عظيم مىفرمايد « 4 » كه سخن منقطع نيست از آن كه اهل سخن است دايما سخن به وى « 5 » مىرسد و سخن به وى متصل است . در زمستان اگر درخت‌ها « 6 » برگ و بر ندهد تا نپندارند « 7 » كه در كار نيستند ايشان دايما در كارند . زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج « 8 » . خرج را همه بينند دخل را نبينند . چنان‌كه شخصى مهمانى كند و خرج‌ها كند ، اين را « 9 » همه بينند امّا آن دخل را كه اندك‌اندك جمع كرده بود براى مهمانى « 10 » ، نبينند و ندانند و اصل دخل است كه خرج از دخل مىآيد . ما را با آن كس كه اتصال باشد دم به دم با وى در سخنيم و يگانه و متّصليم « 11 » در خوشى و غيبت و حضور « 12 » بلكه در جنگ هم به هميم و آميخته‌ايم ، اگرچه مشت برهم دگر « 13 » مىزنيم با وى در سخنيم و يگانه « 14 » و متّصليم . آن را مشت مبين در آن مشت مويز باشد . باور نمىكنى ؟ باز كن تا ببينى چه جاى مويز چه جاى درهاى عزيز . آخر ديگران رقايق و دقايق و معارف مىگويند از نظم و نثر . اينكه ميل امير اين طرف است و با ماست از روى معارف و دقايق و موعظه نيست چون در همه جاىها ازين جنس هست و كم نيست . پس اينكه مرا دوست مىدارد و ميل مىكند اين غير آن‌هاست . او چيز ديگر مىبيند و وراى « 15 » آنكه از ديگران ديده است روشنايى ديگر مىيابد . آورده‌اند كه پادشاهى مجنون را حاضر كرد و گفت « 16 » كه « ترا چه بوده است و چه افتاده است ؟ خود را رسوا كردى و از خان‌ومان برآمدى و خراب و فنا گشتى ليلى چه باشد و چه خوبى دارد بيا تا تو را خوبان و نغزان نمايم « 17 » و فداى تو كنم و به تو بخشم « 18 » » چون حاضر كردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند « 19 » مجنون سر

--> ( 1 ) . ح : همچنان‌كه آدمى مىخواهد ( 2 ) . ح : بنويسد ( 3 ) . اصل : مىداند ( 4 ) . ح : سخن‌هاى عظيم عالى مىفرمايد فرمود ( 5 ) . ح : دايم سخن با وى ( 6 ) . ح : درختان ( 7 ) . ح : نپندارى ( 8 ) . ح : خرج است ( 9 ) . ح : اين‌ها را ( 10 ) . ح : آن مهمانى آن را ( 11 ) . ح : ندارد ( 12 ) . ح : در خاموشى و در غيبت و در حضور ( 13 ) . ح : بر همديگر ( 14 ) . ح : و يگانه‌ايم ( 15 ) . اصل : و وران ( 16 ) . ح : ندارد ( 17 ) . ح : بنمايم ( 18 ) . ح : كنيم و به تو بخشيم ( 19 ) . ح : و خوبان در جلوه آمدند