جلال الدين الرومي

37

فيه ما فيه ( فارسى )

گفت پيلى را آوردند بر سر چشمه‌اى كه آب خورد . خود را در آب مىديد و مىرميد . او مىپنداشت كه از ديگرى مىرمد نمىدانست كه از خود مىرمد . همه اخلاق بد از ظلم و كين و حسد و حرص و بىرحمى و كبر چون در تست نمىرنجى چون آن را در ديگرى مىبينى مىرمى و مىرنجى « 1 » . آدمى را از گر و دنبل خود فرخجى 61 نيايد . دست مجروح در آش مىكند و به انگشت خود مىليسد و هيچ از آن دلش بر هم نمىرود 62 چون بر ديگرى اندكى دنبلى يا نيم‌ريشى ببيند آن آش او را نفارد 63 و نگوارد . همچنين اخلاق « 2 » چون گرهاست و دنبل‌هاست چون دروست از آن نمىرنجد و بر ديگرى چون اندكى از آن ببيند برنجد و نفرت گيرد . همچنان‌كه تو ازو مىرمى او را نيز معذور مىدار اگر از تو برمد و برنجد . رنجش تو « 3 » عذر اوست زيرا رنج تو از ديدن آن است و او نيز همان مىبيند كه المؤمن مرآة المؤمن نگفت الكافر مرآة الكافر زيرا كه كافر را نه آنست كه مرآت نيست الّا از « 4 » مرآت خود خبر ندارد « 5 » . پادشاهى دلتنگ بر لب جوى نشسته بود امرا ازو هراسان و ترسان و به هيچ‌گونه روى او گشاده نمىشد مسخره‌اى داشت عظيم مقرّب . امرا او را پذيرفتند كه اگر تو شاه را بخندانى ترا چنين دهيم ، مسخره قصد پادشاه كرد و هرچند كه جهد مىكرد پادشاه به روى او نظر « 6 » نمىكرد و سر بر نمىداشت « 7 » كه او شكلى كند 64 و پادشاه را بخنداند . در جوى نظر مىكرد و سر برنمىداشت ، مسخره گفت پادشاه را كه « در آب جوى « 8 » چه مىبينى ؟ » گفت « قلتبانى را مىبينم . » مسخره جواب داد كه « اى شاه عالم بنده نيز كور نيست » اكنون همچنين است « 9 » اگر تو درو چيزى مىبينى و مىرنجى آخر او نيز كور نيست همان بيند « 10 » كه تو مىبينى . پيش او دو انا نمىگنجد 65 ، تو انا مىگويى و او انا يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويى نماند اما آنكه او بميرد امكان ندارد نه در خارج و نه در ذهن كه و هو الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ . او را آن لطف هست كه اگر ممكن بودى براى تو به مردى تا دويى برخاستى

--> ( 1 ) . ح : افزوده : پس بدان كه از خود مىرنجى و مىرمى . ( 2 ) . ح : اخلاق بد ( 3 ) . ح : رنج تو ( 4 ) . ح : الا آن است كه از ( 5 ) . ح : افزوده : حكايت ( 6 ) . ح : به روى نظر ( 7 ) . ح : ندارد ( 8 ) . ح : ندارد ( 9 ) . ح : اكنون همين است ( 10 ) . ح : همان مىبيند