جلال الدين الرومي

38

فيه ما فيه ( فارسى )

اكنون چون مردن او ممكن نيست تو بمير تا او بر تو تجلّى كند و دويى برخيزد . دو مرغ را « 1 » بر هم بندى 66 با وجود جنسيّت و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدّل شد ، نمىپرد زيراكه دويى قايم است امّا اگر مرغ مرده را برو بندى بپرّد زيراكه دويى نمانده است . آفتاب را آن لطف هست كه پيش خفّاش بميرد ، امّا چون امكان ندارد مىگويد كه « اى خفّاش لطف من به همه رسيده است خواهم كه در حقّ تو نيز احسان كنم تو بمير كه چون مردن تو ممكن است تا از نور جلال من بهره‌مند گردى و از خفّاشى بيرون آيى و عنقاى قاف قربت « 2 » گردى . » بنده‌اى « 3 » از بندگان حقّ را 67 اين قدرت « 4 » بوده است كه خود را براى دوستى فنا كرد ، از خدا آن دوست را مىخواست عزّ و جلّ « 5 » قبول نمىكرد ، ندا آمد كه « من او را نمىخواهم « 6 » كه بينى . » آن بندهء حقّ الحاح مىكرد و از استدعا دست باز نمىداشت كه « خداوندا در من خواست او نهاده‌اى از من نمىرود » در آخر ندا آمد « خواهى كه آن برآيد سر را فدا كن و تو نيست شو و ممان و از عالم برو . » گفت « يا رب راضى شدم . » چنان كرد و سر را بباخت براى آن دوست تا آن كار « 7 » او حاصل شد . چون بنده‌اى را آن لطف باشد كه « 8 » چنان عمرى را كه يك روزهء آن عمر به عمر جملهء عالم اوّلا و آخرا ارزد فدا كرد آن لطف آفرين را اين لطف نباشد ؟ اينت محال امّا فناى او ممكن نيست بارى تو فنا شو . « 9 » ثقيلى آمد 68 « 10 » بالاى دست بزرگى نشست ، فرمود كه ايشان را چه تفاوت كند بالا يا زير چراغند ، چراغ اگر بالايى طلبد « 11 » براى خود طلب نكند ، غرض او منفعت ديگران باشد تا ايشان از نور او حظّ يابند و اگرنه هرجا كه چراغ باشد خواه زير خواه بالا . او چراغى است كه آفتاب ابدى است ، ايشان اگر جاه و بلندى دنيا طلبند غرضشان

--> ( 1 ) . ح : دو مرغ زنده را ( 2 ) . ح : قرب ( 3 ) . ح : افزوده : حكايت ( 4 ) . ح : آن قدرت ( 5 ) . ح : ندارد ( 6 ) . اصل : ندارد ( 7 ) . ح : تا كار ( 8 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 9 ) . ح : ( فصل ) افزوده ( 10 ) . ح : در حاشيهء ( ح ) در اين موضع نوشته است ( شيخ شرف هروى در خانهء مستوفى ) ( 11 ) . ح : طلب كند