جلال الدين الرومي

307

فيه ما فيه ( فارسى )

پس بگويد آفتاب اى نارشيد * چون‌كه من غايب شوم آيد پديد ( ص 86 ، س 9 به بعد ) و هم در تقرير اين معنى فرموده است به وجه ديگر : چون تو شيرين از شكر باشى بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود چون شكر گردى ز تأثير وفا * پس شكر كى از شكر گردد جدا ( ص 52 ، س 5 ) ( 142 ) س 13 ، « باخت است و شناخت است » افلاكى اين مطلب را از گفتهء مولانا بدين صورت روايت كرده است : « فرمود كه مرد را دو نشان است عظيم ، يكى شناخت ، دوم باخت ، بعضى را شناخت هست باخت نيست ، بعضى را باخت هست شناخت نيست » . ( 143 ) ص 75 ، س 1 ، « قال النّبى عليه السّلام الخ » انتساب اين كلام به حضرت رسول ( ص ) مورد ترديد است و تاكنون در هيچ يك از كتب احاديث آن را منسوب بدان حضرت نيافته‌ام . ( 144 ) ص 77 ، س 1 ، شيخ ابراهيم : اين شخص كه به نام او در صفحهء 198 از همين كتاب نيز برمىخوريم از مريدان خاصّ شمس الدّين تبريزى بوده و ظاهرا وى همان كس باشد كه افلاكى از ارتباط او با شمس تبريز حكايت ذيل را نقل كرده است : « حضرت بهاء ولد را قدس اللّه لطيفته مريدى بود و او را قطب الدّين ابراهيم گفتندى مردى بود صاحب دل و روشن ضمير مگر روزى حضرت مولانا شمس الدّين ازو رنجيد او را راه هر دو گوش بسته شد چنانك هيچ نمىشنيد بعد از مدّتى باز عنايت فرمود آن كرى از وى زائل شد امّا اثر قبضى در دلش بماند و هيچ نمىرفت مولانا شمس الدّين فرمود يارا بارها از تو عفو كردم و صفا شدم چرا دلتنگى خوش باش همچنان آن حالت ازو نمىرفت از ناگاه در ميان بازار مقابل او شد به صدق تمام سر نهاد و كلمهء شهادت بر زبان راند كه لا إله الّا اللّه شمس الدّين رسول اللّه » و غرض از نقل اين حكايت آنست تا معلوم گردد كه قطب الدّين ابراهيم از معتقدان شمس تبريزى بوده و ممكن است با شيخ ابراهيم مذكور در فيه ما فيه يكى باشد زيرا از صفحهء 198 به صراحت معلوم مىشود كه