جلال الدين الرومي
306
فيه ما فيه ( فارسى )
هفت دريا را درآشامد هنوز * كم نگردد سوزش آن خلق سوز سنگها و كافران سنگ دل * اندر آيند اندرو زار و خجل هم نگردد ساكن از چندين غذا * تا ز حق آيد مر او را اين ندا سير گشتى سير گويد نى هنوز * اينت آتش اينت تابش اينت سوز عالمى را لقمه كرد و در كشيد * معدهاش نعرهزنان هل من مزيد حقّ قدم بر وى نهد از لامكان * آنگه او ساكن شود در كن فكان چونكه جزو دوزخست اين نفس ما * طبع كل دارد هميشه جزوها اين قدم حقّ را بود كو را كُشد * غير حقّ خود كه كمان او كشد چونكه واگشتم ز پيكار برون * روى آوردم به پيكار درون قد رجعنا من جهاد الاصغريم * با نبى اندر جهاد اكبريم ( ص 37 ، س 15 به بعد ) ( 138 ) ص 73 ، س 10 ، « آخر مىگويد » فاعل اين فعل به قرينه مقام ذكر نشده يعنى حكيم و فلسفى مىگويد : ( 139 ) س 12 ، « جوهر كه از عرض طلبند » چنين است در نسخهء اصل و حاشيه ( ح ) و ظاهرا بايد چنين باشد : جوهر كه او عرض طلبد هست ناپسند . ( 140 ) ص 74 ، س 4 ، « بر او از آنچ بود جز نامى نيست الخ » بيان اين مطلب در مثنوى بدينگونه فرمايد : اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف * واى گلرويى كه جفتش شد خريف نان مرده چون حريف جان شود * زنده گردد نان و عين آن شود هيزم مرده حريف نار شد * تيرگى رفت و هم انوار شد در نمك لان چون خرى مرده فتاد * آن خرى و مردگى يكسو نهاد ( ص 134 ، س 2 به بعد ) ( 141 ) س 10 ، « چون شعاع آفتاب الخ » اين مضمون شبيه است بدانچه در مثنوى فرمايد : گر شود پرنور روزن يا سرا * تو مدان روشن مگر خورشيد را ور در و ديوار گويد روشنم * پرتو غيرى ندارم اين منم