جلال الدين الرومي
293
فيه ما فيه ( فارسى )
بادهاى را مىبود اين شرّوشور * نور حق را نيست اين فرهنگ و زور كه ترا از تو به كلّ خالى كند * تو شوى پست او سخن عالى كند گرچه قرآن از لب پيغمبر است * هر كه گويد حق نگفت او كافر است ( ص 378 - 379 ) ( 92 ) ص 54 س 12 ، دينه : مخفّف دى ينه صفت نسبى است از كلمه دى و ( ين ) كه اداة نسبت است به معنى ديروزين و در اينجا به معنى حادث برابر و مقابل قديم آمده و به معنى اوّل سنايى گويد در حديقه : بچهء بطّ اگرچه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود ( 93 ) س 20 ، « آدمى را خواهى كه بشناسى الخ » اين مضمون را در آخر دفتر ششم مثنوى اينطور نظم فرموده است ( به اختصار نقل شد ) : آن يكى پرسيد صاحب درد را * گفت در چندى شناسى مرد را گفت دانم مرد را در حين ز پوز * ور نگويد دانمش اندر سه روز و آن دگر گفت ار بگويد دانمش * ور نگويد در سخن پيچانمش گفت اگر اين مكر بشنيده بود * لب ببندد در خموشى دردَوَد گفت مىرو گوى در هفتم زمين * تا ابد پوشيده بادم حال اين آن چنان كه گفت مادر بچّه را * گر خيالى آيدت در شب فرا يا به گورستان و جاى سهمگين * تو خيالى زشت بينى پر ز كين دل قوى دار و بكن حمله بر او * او بگرداند ز تو در حال رو زانكه بىترسى به سويش هر كه رفت * آن خيال ديووش بگريخت تفت گفت كودك با خيال ديووش * اينچنين گر گفته باشد مادرش حمله آرد افتد اندر گردنم * ز امر مادر پس من آنگه چون كنم تو همىآموزيم كه چست ايست * آن خيال زشت را هم مادريست گفت گر از مكر نايد در كلام * حيله را دانسته باشد آن همام سرّ او را چون شناسى راست گو * گفت من خامُش نشينم پيش او چون بجوشد در حضورش از دلم * منطقى بيرون ازين شادى و غم