جلال الدين الرومي
294
فيه ما فيه ( فارسى )
من بدانم كو فرستاده به من * از ضمير چون سهيل اندر يمن در دل من اين سخن زان ميمنه است * زانكه از دل جانب دل روزنه است ( ص 669 - 670 ) ( 94 ) 55 س 9 ، شيخ سررزى : مراد از اين شيخ سررزى بالقطع و اليقين همان شيخ محمّد سررزى زاهد است از اهل غزنين كه مولانا حكايتى از وى در مثنوى ( ص 504 - 508 ) نقل كرده است و تاكنون شرح حال او را در جايى نديده و ذكر او را در هيچيك از مآخذ نيافتهام مگر در معارف بهاء ولد كه حكايتى از وى نقل مىكند شبيه بدانچه مولانا در فيه ما فيه از وى حكايت كرده است و ما به علّت آنكه نسخهء معارف بهاء ولد در دسترس نيست و شيخ محمّد سررزى نيز اشتهارى ندارد و از نقل بهاء ولد معلوم مىگردد كه چنين شخصى وجود داشته و شايد قريب العصر با سلطان العلماء بهاء ولد بوده است اينك تمام آنچه در معارف بهاء ولد راجع به وى مندرج است در اينجا مىآوريم : « خواجه محمّد سررزى گفت مر تاج زيد را كه من از بهر آن دانستم كه فلانى را نان و عسل آرند تا او بيارامد كه من بيست سال در خود آرزوانه بكشتم تا در من آرزوانه نماند تا هركه بيايد نزد من از آرزوانهء وى در من پديد آيد تا بدانم كه آن آرزوانه را او آورده است و اين محمّد سررزى هرگز نماز آدينه نكردى گفتى شما نخست مسلمان باشيد تا من در مسجد شما آيم و مسلمانى سهل چيزى نيست » . و چون بهاء الدّين ولد در موضع ديگر از تاج زيد با لفظ « مىگفت » مطلبى نقل مىكند و اين تعبير حاكى است كه آن مطلب را بهاء ولد از خود وى شنيده و شخصا سماع نموده است پس تاج زيد معاصر بهاء ولد و شيخ سررزى معاصر يا قريب العصر با بهاء ولد بوده است و كلمه ( سررزى ) منسوب است به سررز و مراد از آن كسى است كه بر سر رز يعنى باغ انگور و تاكستان منزل گزيده باشد و از اين بيت مثنوى دربارهء شيخ : بود افطارش سر رز هر شبى * هفت سال او دايم اندر مطلبى چنين معلوم مىشود كه شيخ هفت سال تمام افطار به برگ سر شاخ رز كرده و شايد بدين علّت مشهور به سررزى شده و مؤيد آن گفتهء مولاناست از قول شيخ : هفت سال از سوز عشق جسم پز * در بيابان خوردهام من برگ رز