جلال الدين الرومي
28
فيه ما فيه ( فارسى )
نمىكنم چندين كار از من مىآيد » ، آدمى را براى آن كارهاى ديگر نيافريدهاند همچنان باشد كه تو شمشير پولاد « 1 » هندى بىقيمتى كه آن در خزاين ملوك يابند آورده باشى و ساطور گوشت گنديده « 2 » كرده كه « من اين تيغ را معطّل نمىدارم ، به وى چندين مصلحت « 3 » به جاى آرم » يا ديك زرّين را آوردهاى و در وى « 4 » شلغم مىپزى كه به ذرّهء از آن « 5 » صد ديك به دست آيد . يا كارد مجوهر را ميخ كدوى شكسته كردهاى كه « من مصلحت مىكنم و كدو را بر وى « 6 » مىآويزم و اين كارد را معطّل نمىدارم » جاى افسوس و خنده نباشد چون كار آن كدو به ميخ چوبين يا آهنين كه قيمت آن به پولى 41 است « 7 » برمىآيد ، چه عقل باشد كارد صد دينارى را مشغول آن كردن ؟ حق تعالى ترا قيمت عظيم كرده است مىفرمايد كه آية « 8 » إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ « * » شعر « 9 » تو به قيمت وراى دو جهانى * چه كنم قدر خود نمىدانى 42 مفروش خويش ارزان كه تو بس گران بهايى . حق تعالى مىفرمايد كه من شما را و اوقات « 10 » و انفاس شما را و اموال « 11 » و روزگار شما را خريدم كه اگر به من صرف رود و به من دهيد بهاى آن بهشت جاودانى است . قيمت تو پيش من اين است . اگر تو خود را به دوزخ فروشى ظلم بر خود كرده « 12 » باشى همچنانكه آن مرد كارد صد دينارى را بر ديوار زد و برو كوزهاى يا كدويى آويخت « 13 » . آمديم 43 بهانه مىآورى كه من خود را به كارهاى عالى صرف مىكنم ، علوم فقه و حكمت و منطق و نجوم و طبّ و غيره تحصيل مىكنم ، آخر اين همه براى توست . اگر فقه است براى آن است تا كسى از دست تو نان نربايد و جامهات را نكند و ترا نكشد تا
--> ( 1 ) . ح : پولادى ( 2 ) . ح : گوشت گاو گنديده ( 3 ) . ح : چنين مصلحتى ( 4 ) . ح : و درو ( 5 ) . ح : ازو ( 6 ) . ح : بر او ( 7 ) . ح : پولى است ( 8 ) . ح ( آيه ) را ندارد ( * ) . سورهء توبه آيهء 111 ( 9 ) . ح : بيت ( 10 ) . ح : و اوقات شما را ( 11 ) . ح : و اموال شما را ( 12 ) . ح : تو كرده ( 13 ) . ح : بر ديوار زدهء و بر كدوئى با كوزه آويختهاى