جلال الدين الرومي

263

فيه ما فيه ( فارسى )

عبد اللّه تسترى رحمة اللّه عليه گفت مؤمن به راستى آن كس است كه از نفس خود و دل خود غافل نيست و جست‌وجوى مىكند احوال خود را كه « فلان وقت چه كردم و چه گفتم و چون شدم . » چون تغيّرى بيند از آن آغاز كند . چنان‌كه بلايى به زمين آيد از گرفتن ماه و آفتاب و زلزله و ميغ و باران و غوغاى ملخ و و با و لشكر و غير آن ، اهل زمين بايد كه حقيقت دانند كه از گناه ايشان است به زارى درآيند تا به خير گذرد و بازگردد به عدم رود . مؤمن نيز چون نور يقين را كم بيند و آب چشم را خشك بيند ، داند كه اوقات او مرده است در زارى درآيد تا درياى رحمت در جوش آيد . مثنوى تا نگريد كودك حلوافروش * بحر رحمت درنمىآيد به جوش اى برادر طفل طفل چشم توست * كام خود موقوف زارى دان نخست بلاهاى دنيا نشان فراق و محجوب شدن از حقّ است و اين تغييرات و بلاها در دل نشان فراق حقّ است . پس در نقصان زيادت بيند و در زيادت نقصان . چنان‌كه ديگران از نقصان دنيا ترسانند ، او از زيادت شدن دنيا ترسان باشد . مثنوى بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالى كم شود زيراكه اندك بسيار را بكشد . اذ جعل الّذين كفروا فى قلوبهم الحمية يعنى متابعت نفس كنند در آزار مؤمنان و از حسد ايمان ايشان را منغّص مىكنند و از عيش خويش و هواى نفس ياد مىدهند . و عاقبت ندانند كه ايشان را منغّص نمىكنند و نمىتوانند كرد عيش مؤمنان را . و مؤمنان مىخواهند كه عيش فانى را با عيش باقى پيوسته و دايم پيوندانند . رباعى آن عيش نباشد كه بود بر بسته * يك لحظه خوش و زمان ديگر بسته اى بىخبر از عيش بيا تا بينى * عيشى ز ازل تا به ابد پيوسته نظير چنانك شخصى از كسى چهل من گندم بستاند به ستم و بكارد از بهر او و او فرياد مىكند كه اين چه ظلم است . و كارنده از شفقت كاشته تا تخم او منقطع نشود نظير