جلال الدين الرومي
243
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل بعضى گفتهاند محبّت موجب خدمت است و اينچنين نيست بلكه ميل محبوب مقتضى خدمت است . و اگر محبوب خواهد كه محبّ به خدمت مشغول باشد ، از محبّت هم خدمت آيد ، و اگر محبوب نخواهد ازو ترك خدمت آيد . ترك خدمت منافى محبّت نيست . آخر اگر او خدمت نكند ، آن محبّت درو خدمت مىكند . بلكه اصل محبّت است و خدمت فرع محبّت است . اگر آستين بجنبد ، آن از جنبيدن دست باشد . الّا لازم نيست كه اگر دست بجنبد آستين نيز بجنبد . مثلا يكى جبّهء بزرگ دارد ، چنانكه در جبّه مىغلتد و جبّه نمىجنبد ، شايد الّا ممكن نيست كه جبّه بجنبد بىجنبيدن شخص . بعضى خود جبّه را شخص پنداشتهاند و آستين را دست انگاشتهاند ، موزه و پاچهء شلوار را پاى گمان بردهاند . اين دست و پا آستين و موزهء دست و پاى ديگر است . مىگويند فلان زيردست فلان است . و فلان را دست به چندين مىرسد . و فلان تو را سخن دست مىدهد ، قطعا غرض از آن دست و پا اين دست و پا نيست . آن امير آمد و ما را گرد كرد و خود رفت ، همچنانك زنبور موم را با عسل جمع كرد و خود رفت . پرّيد . زيرا وجود او شرط بود ، آخر بقاى او شرط نيست . مادران و پدران ما مثل زنبورانند كه طالبى را با مطلوبى جمع مىكنند ، و عاشقى را با معشوقى گرد مىآورند ، و ايشان ناگاه مىپرند . حقّ تعالى ايشان را واسطه كرده است در جمع آوردن موم و عسل . و ايشان مىپرند ، موم و عسل مىماند و باغبان . خود ايشان از باغ بيرون نمىروند . اين آنچنان باغى نيست كه ازينجا توان بيرون رفتن ، الّا از گوشهء باغ به گوشهء باغ مىروند . تن ما مانند كندويى است و در آنجا موم و عسل عشق حقّ است . زنبوران - مادران و پدران - اگرچه واسطهاند ، الّا تربيت هم از باغبان مىيابند ، و كندو را باغبان مىسازد . آن زنبوران را حقّ تعالى صورتى ديگر داد . آن وقت كه اين كار