جلال الدين الرومي

234

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل گفت كه آن منجّم مىگويد كه « غير افلاك و اين كرهء خاكى كه مىبينم ، شما دعوى مىكنيد كه بيرون آن چيزى هست ؟ پيش من غير آن چيزى نيست و اگر هست ، بنماييد كه كجاست ؟ » فرمود كه آن سؤال فاسد است از ابتدا . زيرا مىگويى كه بنماييد كه كجاست و آن را خود جاى نيست . و بعد از آن بيا بگو كه اعتراض تو از كجاست و در چه جاى است ؟ در زبان نيست و در دهان نيست ، در سينه نيست . اين جمله را بكاو و پاره پاره و ذرّه ذرّه كن ببين كه اعتراض و انديشه را درين‌ها همه هيچ مىيابى ؟ پس دانستيم كه انديشهء تو را جاى نيست . چون جاى انديشهء خود را ندانستى ، جاى خالق انديشه را چون دانى ؟ چندين هزار انديشه و احوال بر تو مىآيد ، به دست تو نيست و مقدور و محكوم تو نيست و اگر مطلع اين را دانستيى كه از كجاست ، آن را افزوديى . ممرّيست اين جمله چيزها را بر تو و تو بىخبر كه از كجا مىآيد و به كجا مىرود و چه خواهد كردن . چون از اطّلاع احوال خود عاجزى ، چگونه توقّع دارى كه بر خالق خود مطّلع گردى ؟ قحبه خواهر زن مىگويد كه « در آسمان نيست . » اى سگ ، چون مىدانى كه نيست ؟ آرى آسمان را وژه وژه 368 پيمودى ، همه را گرديدى ، خبر مىدهى كه درو نيست ؟ قحبهء خود را كه در خانه دارى ندانى ، آسمان را چون خواهى دانستن ؟ هى آسمان شنيده‌اى و نام ستاره‌ها و افلاك ، چيزى مىگويى . اگر تو از آسمان مطّلع مىبودى يا سوى آسمان وژه‌اى بالا مىرفتى ازين هرزه‌ها نگفتى . اين چه مىگوييم كه حقّ بر آسمان نيست ، مراد ما آن نيست كه بر آسمان نيست ، يعنى آسمان برو محيط نيست و او محيط آسمان است . تعلّقى دارد به آسمان ازين بىچون و چگونه ، چنانك به تو تعلّق گرفته است بىچون و چگونه 369 . و همه در دست قدرت اوست و مظهر اوست و در تصرّف اوست . پس بيرون از آسمان و اكوان نباشد و به كلّى در آن نباشد . يعنى كه اين‌ها برو