جلال الدين الرومي
235
فيه ما فيه ( فارسى )
محيط نباشد و او بر جمله محيط باشد . يكى گفت كه پيش از آنكه زمين و آسمان بود و كرسى بود ، عجب كجا بود ؟ گفتيم اين سؤال از اوّل فاسد است زيراكه خداى آنست كه او را جاى نيست ، تو مىپرسى پيش ازين هم كجا بود ؟ آخر همهء چيزهاى تو بىجاست . اين چيزها را كه در توست جاى آن را دانستى كه جاى او را مىطلبى ؟ چون بىجاى است احوال و انديشههاى تو ، جاى چگونه تصوّر بندد ؟ آخر ، خالق انديشه از انديشه لطيفتر باشد . مثلا اين بنّا كه خانه ساخت آخر او لطيفتر باشد ازين خانه . زيراكه صد چنين و غير اين بنّايى ، كارهاى ديگر و تدبيرهاى ديگر كه يكبهيك نماند 370 ، آن مرد بنّا تواند ساختن . پس او لطيفتر باشد و عزيزتر از بنا 371 . امّا آن لطف در نظر نمىآيد مگر به واسطهء خانه و عملى كه در عالم حس درآيد ، تا آن لطف او جمال نمايد . اين نفس در زمستان پيداست و در تابستان پيدا نيست . نه آن است كه در تابستان نفس قطع شد و نفس نيست . الّا تابستان لطيف است و نفس لطيف است ، پيدا نمىشود به خلاف زمستان . همچنين همهء اوصاف تو و معانى تو لطيفند ، در نظر نمىآيند مگر به واسطهء فعلى . مثلا حلم تو موجود است امّا در نظر نمىآيد . چون بر گناه كار ببخشايى حلم تو محسوس شود و همچنين قهّارى تو در نظر نمىآيد . چون بر مجرمى قهر رانى و او را بزنى ، قهر تو در نظر آيد . و همچنين الى « 1 » ما لا نهايه . حقّ تعالى از غايت لطف در نظر نمىآيد . آسمان و زمين را آفريد تا قدرت او و صنع او در نظر آيد و لهذا مىفرمايد أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ « فَوْقَهُمْ » كَيْفَ بَنَيْناها « * » . سخن من به دست من نيست و ازينرو مىرنجم زيرا مىخواهم كه دوستان را موعظه گويم و سخن منقاد من نمىشود . ازاينرو مىرنجم . امّا ازآنرو كه سخن ما بالاتر از من است و من محكوم ويم شاد مىشوم زيراكه سخنى را كه حقّ گويد هرجا كه رسد زنده كند و اثرهاى عظيم كند . وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى « * * » تيرى كه از كمان حقّ جهد هيچ سپرى و جوشنى مانع آن نگردد . ازينرو شادم .
--> ( 1 ) . متن : الا ( * ) . سورهء قاف آيهء 6 ( * * ) سورهء انفال آيهء 17