جلال الدين الرومي

219

فيه ما فيه ( فارسى )

اگرچه موجود بود و برو مىتافت ، نمىديد . تا واسطهء امر و نهى و خلق و قدرت به وى شرح نكردند نتوانست ديدن . بعضى هستند كه از ضعف طاقت انگبين ندارند تا به واسطهء طعامى مثل زرد برنج 356 و حلوا و غيره توانند خوردن تا قوّت گرفتن . تا به جايى رسد كه عسل را بىواسطه مىخورد . پس دانستيم كه نطق آفتابى است لطيف ، تابان ، دايما غير منقطع . الّا تو محتاجى به واسطهء كثيف تا شعاع آفتاب را مىبينى و حظّ مىستانى . چون به جايى برسد كه آن شعاع و لطافت را بىواسطهء كثافت ببينى و به آن خو كنى ، در تماشاى آن گستاخ شوى و قوّت گيرى ، در عين آن درياى لطافت رنگ‌هاى عجب و تماشاهاى عجب بينى . و چه عجب مىآيد كه آن نطق دايما در تو هست ، اگر مىگويى و اگر نمىگويى و اگرچه در انديشه‌ات نيز نطقى نيست آن لحظه ، مىگوييم نطق هست دايما . همچنان‌كه گفتند الانسان حيوان ناطق . اين حيوانيت در تو دايما هست ، تا زنده‌اى همچنان لازم مىشود كه نطق نيز با تو باشد دايما . همچنان‌كه آنجا خاييدن موجب ظهور حيوانيّت است و شرط نيست ، همچنان نطق را موجب گفتن و لابيدن است و شرط نيست . آدمى سه حالت دارد اوّلش آن است كه گرد خدا نگردد و همه را عبادت و خدمت كند ، از زن و مرد و از مال و كودك و حجر و خاك ، و خدا را عبادت نكند . باز چون او را معرفتى و اطلاعى حاصل شود غير خدا را خدمت نكند . باز چون درين حالت پيشتر رود ، خاموش شود ، نه گويد خدمت خدا نمىكنم و نه گويد خدمت خدا مىكنم ، بيرون ازين هر دو مرتبت رفته باشد . ازين قوم در عالم آوازه‌اى بيرون نيامد . خدايت نه حاضرست و نه غايب و آفرينندهء هر دو است . يعنى حضور و غيبت پس او غير هر دو باشد زيرا اگر حاضر باشد ، بايد كه غيبت نباشد ، و غيبت هست . و حاضر نيز نيست زيراكه عند الحضور غيبت هست . پس او موصوف نباشد به حضور و غيبت و الّا لازم آيد كه از ضدّ ضدّ زايد . زيرا كه در حالت غيبت لازم شود كه حضور را او آفريده باشد ، و حضور ضدّ غيبت است . و همچنان در غيبت . پس نشايد كه از ضدّ ضدّ زايد و نشايد كه حقّ مثل خود آفريند زيراكه مىگويد « لا ندّ له » زيراكه اگر ممكن شود مثل مثل را آفريند ، ترجيح لازم شود بلا مرجّح و هم لازم آيد « ايجاد الشّيء نفسه » و