جلال الدين الرومي
220
فيه ما فيه ( فارسى )
هر دو منتفى است . چون اينجا رسيدى بايست و تصرّف مكن . عقل را ديگر اينجا تصرّف نماند تا كنار دريا رسيد بايستد ، چندانك ايستادن نماند . همه سخنها و همه علمها و همه هنرها و همه حرفتها مزه و چاشنى ازين سخن دارند ، كه اگر آن نباشد در هيچ كارى و حرفتى مزه نماند . غاية ما فى الباب نمىدانند و دانستن شرط نيست . همچنانك مردى زنى خواسته باشد مالدار كه او را گوسفندان و گلّهء اسبان و غيره باشد و اين مرد تيمار داشت آن گوسفندان و اسبان مىكند ، و باغها را آب مىدهد . اگرچه به آن خدمتها مشغول است مزهء آن كارها از وجود آن زن دارد كه اگر آن زن از ميان برخيزد ، در آن كارها هيچ مزه نماند و سرد شود و بىجان نمايد . همچنين همه حرفتهاى عالم و علوم و غيره . زندگانى و خوشى و گرمى از پرتو ذوق عارف دارند كه اگر ذوق او نباشد و وجود او ، در آن همه كارها ذوق و لذّت نيابند و همه مرده نمايد .