جلال الدين الرومي
215
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل سؤال كردند از تفسير اين بيت : و ليكن هوا چون به غايت رسد * شود دوستى سر به سر دشمنى فرمود كه عالم دشمنى تنگ است نسبت به عالم دوستى ، زيرا از عالم دشمنى مىگريزند تا به عالم دوستى رسند . و هم عالم دوستى نيز تنگ است نسبت به عالمى كه دوستى و دشمنى ازو هست مىشود . و دوستى و دشمنى و كفر و ايمان موجب دوى است . زيراكه كفر انكارست و منكر را كسى مىبايد كه منكر او شود و همچنين مقرّ را كسى مىبايد كه به دو اقرار آرد . پس معلوم شد كه يگانگى و بيگانگى موجب دوى است و آن عالم وراى كفر و ايمان و دوستى و دشمنى است و چون دوستى موجب دويى باشد و عالمى هست كه آنجا دويى نيست ، يگانگى محض است ، چون آنجا رسيد ، از دوستى و دشمنى بيرون آمد كه آنجا اين دو نمىگنجد ، پس چون آنجا رسيد از دويى جدا شد . پس آن عالم اوّل كه دويى بود و آن عشق است و دوستى ، به نسبت بدان عالم كه اين ساعت نقل كرد ، نازل است و دون . پس آن را نخواهد و دشمنى دارد . چنانك منصور را چون دوستى حقّ به نهايت رسيد ، دشمن خود شد و خود را نيست گردانيد . گفت « انا الحقّ » يعنى « من فنا گشتم ، حق ماند و بس . » و اين به غايت تواضع است و نهايت بندگى است . يعنى اوست و بس . دعوى و تكبّر آن باشد كه گويى تو خدايى و من بنده . پس هستى خود را نيز اثبات كرده باشى . پى دويى لازم آيد و اين نيز كه مىگويى « هو الحقّ » هم دوى است زيراكه تا « انا » نباشد « هو » ممكن نشود . پس حقّ گفت « انا الحقّ . » چون غير او موجودى نبود و منصور فنا شده بود . آن سخن حق بود . عالم خيال نسبت به عالم مصوّرات و محسوسات فراختر است زيرا جملهء مصوّرات از خيال مىزايد و عالم خيال نسبت به آن عالمى كه خيال ازو هست مىشود هم تنگ است .