جلال الدين الرومي

216

فيه ما فيه ( فارسى )

از روى سخن اين قدر فهم شود و الّا حقيقت معنى محال است كه از لفظ و عبارت معلوم شود . سؤال كرد كه پس عبارت و الفاظ را فايده چيست ؟ فرمود كه سخن را فايده آن است كه ترا در طلب آرد و تهيّج كند ، نه آنك مطلوب به سخن حاصل شود . و اگر چنين بودى به چندين مجاهده و فناى خود حاجت نبودى . سخن همچنان است كه از دور چيزى مىبينى جنبنده ، در پى آن مىدوى تا او را ببينى ، نه آنكه به واسطهء تحرّك او او را ببينى . ناطقهء آدمى نيز در باطن همچنين است . مهيّج است ترا بر طلب آن معنى ، و اگرچه او را نمىبينى به حقيقت . يكى مىگفت من چندين تحصيل علوم كردم و ضبط معانى كردم ، هيچ معلوم نشد كه در آدمى آن معنى كدام است كه باقى خواهد بودن و به آن راه نبردم . فرمود كه اگر آن به مجرّد سخن معلوم شدى خود محتاج به فناى وجود و چندين رنج‌ها نبودى . چندين مىبايد كوشيدن كه تو نمانى تا بدانى آن چيز را كه خواهد ماندن . يكى مىگويد « من شنيده‌ام كه كعبه‌ايست و ليكن چندان‌كه نظر مىكنم كعبه را نمىبينم ، بروم بر بام نظر كنم كعبه را . » چون بر بام مىرود و گردن دراز مىكند نمىبيند كعبه را ، منكر مىشود . ديدن كعبه به مجرّد اين حاصل نشود ، چون از جاى خود نمىتواند ديدن . همچنان‌كه در زمستان پوستين را به جان مىطلبيدى . چون تابستان شود پوستين را مىاندازى و خاطر از آن متنفّر مىشود . اكنون طلب كردن پوستين جهت گرما بود زيرا تو عاشق گرما بودى . در زمستان به واسطهء مانع ، گرما نمىيافتى و محتاج وسيلت پوستين بودى امّا چون مانع نماند پوستين را انداختى . إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ « * » و إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها « * * » . اشارت با توست يعنى كه تو لذّت اجتماع ديدى ، اكنون روزى بيايد كه لذّت افتراق اين اجزا بينى و فراخى آن عالم را مشاهده كنى و ازين تنگنا خلاص يا بى . مثلا يكى را به چارميخ مقيّد كردند . او پندارد كه در آن خوش است و لذّت خلاص را فراموش كرد . چون از چارميخ برهد ، بداند كه در

--> ( * ) سورهء انشقاق آيهء 1 ( * * ) سورهء زلزال آيهء 1