جلال الدين الرومي
211
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل همه چيز را تا نجويى نيابى * جز اين يار را ، تا نيابى نجويى 352 طلب آدمى آن باشد كه چيزى نيافته طلب كند و شب و روز در جستوجوى آن باشد . الّا طلبى كه يافته باشد و مقصود حاصل بود و طالب آن چيز باشد اين عجب است . اينچنين طلب در وهم آدمى نگنجد و بشر نتواند آن را تصوّر كردن زيرا طلب او از براى چيز نوى است كه نيافته است . و اين طلب چيزى كه يافته باشد و طلب كند ، اين طلب حقّ است زيراكه حق تعالى همه چيز را يافته است و همه چيز در قدرت او موجود است . كه كن فيكون الواحد الماجد واجد آن باشد كه همه چيز را يافته باشد و مع هذا حقّ تعالى طالبست كه هو الطّالب و الغالب . پس مقصود ازين آن است كه « اى آدمى چندان كه تو درين طلبى كه حادث است و وصف آدمى است ، از مقصود دورى . چون طلب تو در طلب حقّ فانى شود و طلب حقّ بر طلب تو مستولى گردد . تو آنگه طالب شوى به طلب حقّ . » يكى گفت كه ما را هيچ دليلى قاطع نيست كه ولىّ حقّ و و اصل به حقّ كدام است نه قول و نه فعل و نه كرامات و نه هيچ چيز . زيراكه قول شايد كه آموخته باشد و فعل و كرامات رهابين را هم هست و ايشان استخراج ضمير 353 مىكنند و بسيار عجايب به طريق سحر نيز اظهار كردهاند ، و ازين جنس برشمرد . فرمود كه تو هيچكس را معتقد هستى يا نه گفت اى و اللّه معتقدم و عاشقم . فرمود كه آن اعتقاد تو در حقّ آن كس مبنى بر دليلى و نشانى بود يا خود همچنين چشم فراز كردى و آن كس را گرفتى ؟ گفت حاشا كه بىدليل و نشان باشد . فرمود كه پس چرا مىگويى كه بر اعتقاد هيچ دليلى نيست و نشانى نيست و سخن متناقض مىگويى ؟