جلال الدين الرومي
199
فيه ما فيه ( فارسى )
پادشاهى بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اينها . آن همه چو دارى است كه حقّ تعالى ايشان را بر آنجا مىكند تا جملهء خلايق بر آنجا مطّلع شوند زيرا حقّ تعالى مىفرمايد كه كنت كنزا مخفيّا فاحببت ان اعرف ، يعنى جمله عالم را آفريدم و غرض از آن همه ، اظهار ما بود گاهى به لطف ، گاهى به قهر . اين آنچنان پادشاه نيست كه ملك او را يك معرّف بس باشد . اگر ذرّات عالم همه معرّف شوند ، در تعريف او قاصر و عاجز باشند . پس همه خلايق روز و شب اظهار حقّ مىكنند . الّا بعضى آنند كه ايشان مىدانند و بر اظهار واقفند و بعضى غافلند ايّاما كان اظهار حقّ ثابت مىشود . همچنانكه اميرى فرمود تا يكى را بزنند و تأديب كنند ، آن كس بانگ مىزند و فرياد مىكند و مع هذا هر دو اظهار حكم امير مىكنند ، اگرچه آن كس از درد بانگ مىزند . الّا همه كس دانند كه ضارب و مضروب محكوم اميرند و ازين هر دو اظهار حكم امير پيدا مىشود . آنكس كه مثبت حقّ است اظهار مىكند حقّ را هميشه ، و آنكس كه نافى است هم مظهرست زيرا اثبات چيزى بىنفى تصوّر ندارد و بىلذّت و مزه باشد . مثلا مناظرى در محفل مسألهاى گفت ، اگر آنجا معارضى نباشد كه لا نسلّم گويد او اثبات چه كند و نكتهء او را چه ذوق باشد ؟ زيرا اثبات در مقابلهء نفى خوش باشد . همچنين اين عالم نيز محفل اظهار حقّ است بىمثبت و نافى اين محفل را رونقى نباشد و هر دو مظهر حقّند . ياران رفتند پيش مير اكدشان 336 . بر ايشان خشم گرفت كه « اين همه اينجا چه كار داريد ؟ » گفتند « اين غلبهء ما و انبوهى ما جهت آن نيست كه بر كسى ظلم كنيم ، براى آن است تا خود را در تحمّل و صبر معاون باشيم و همديگر را يارى كنيم . » همچنانك در تعزيت خلق جمع مىشوند براى آن نيست كه مرگ را دفع كنند ، الّا غرض آن است كه تا صاحب مصيبت را متسلّى شوند و از خاطرش دفع وحشت كنند . المؤمنون كنفس واحدة 337 . درويشان حكم يك تن دارند . اگر عضوى از اعضا درد گيرد باقى اجزا متألّم شوند : چشم ديدن خود بگذارد و گوش شنيدن و زبان گفتن ، همه بر آنجا جمع شوند . شرط يارى آن است كه خود را فداى يار خود كند و خويشتن را در غوغا اندازد جهت يار . زيرا همه رو به يك چيز دارند و غرق يك بحرند . اثر ايمان و شرط اسلام اين باشد . بارى