جلال الدين الرومي
188
فيه ما فيه ( فارسى )
داديم به دست تو عنان دل خويش * تا هرچ تو گويى پخت من گويم سوخت 325 هرچ گويم مثال است ، مثل نيست . مثال ديگر است و مثل ديگر . حقّ تعالى نور خويشتن را به مصباح تشبيه كرده است جهت مثال و وجود اوليا را به زجاجه . اين جهت مثال است . نور او در كون و مكان نگنجد ، در زجاجه و مصباح كى گنجد ؟ مشارق انوار حقّ جلّ جلاله در دل كى گنجد الّا چون طالب آن باشى آن را در دل يا بى ، نه از روى ظرفيّت « 1 » كه آن نور در آنجاست ، بلكه آن را ازآنجا يا بى همچنانكه نقش خود را در آينه يا بى . و مع هذا نقش تو در آينه نيست الّا چون در آينه نظر كنى خود را ببينى . چيزهايى كه آن نامعقول « 2 » نمايد ، چون آن سخن را مثال گويند « 3 » ، معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود . همچنانكه بگويى كه چون يكى چشم به هم مىنهد چيزهاى عجب مىبيند و صور و اشكال محسوس مشاهده مىكند و چون چشم مىگشايد هيچ نمىبيند . اين را « 4 » هيچكسى معقول نداند و باور نكند الّا چون مثال بگويى ، معلوم شود و اين چون باشد ؟ همچون كسى در خواب صد هزار چيز مىبيند كه در بيدارى از آن ممكن نيست كه يك چيز ببيند ، و چون « 5 » مهندسى كه در باطن ، خانه تصوّر كرد و عرض و طول و شكل آن را « 6 » ، كسى را اين معقول ننمايد الّا چون صورت آن را بر كاغذ نگارد ظاهر شود و چون معيّن كند كيفيّت آن را ، معقول گردد . و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا كند بر آن نسق ، محسوس شود . پس معلوم شد كه جمله نامعقولات ، به مثال معقول و محسوس گردد . و همچنين مىگويند كه در آن عالم نامها پرّان شود ، بعضى به دست راست و بعضى به دست چپ و ملايكه و عرش و نار و جنّت باشد و ميزان و حساب و كتاب . هيچ معلوم نشود تا اين را مثال نگويند ، اگرچه آن را درين عالم مثل نباشد ، الّا به مثال معيّن گردد . و مثال آن درين عالم آن است كه شب همه خلق مىخسبند از كفشگر و پادشاه و قاضى و خيّاط و غيرهم 326 . جمله انديشهها ازيشان مىپرّد و هيچكس را انديشهاى نمىماند تا چون « 7 » سپيدهء صبح همچون نفخهء اسرافيل
--> ( 1 ) . اصل : طريقت ( 2 ) . اصل : كه معقول ( 3 ) . ح : بگويند ( 4 ) . ح : آن را ( 5 ) . ح : و همچون ( 6 ) . ح : و شكل و هيئت آن ( 7 ) . ح : باز چون