جلال الدين الرومي

189

فيه ما فيه ( فارسى )

دردمد « 1 » ، ذرّات اجسام ايشان را زنده گرداند ، انديشهء هر يكى چون نامهء پرّان ( و دوان « 2 » ) سوى هركسى مىآيد ، هيچ غلط نمىشود . انديشهء درزى سوى درزى و انديشهء فقيه سوى فقيه و انديشهء آهنگر سوى آهنگر و انديشهء ظالم سوى ظالم و انديشهء عادل سوى عادل . هيچ‌كسى شب درزى مىخسبد و روز كفشگر مىخيزد ؟ نى ، زيرا كه عمل و مشغولى او آن « 3 » بود ، باز به آن مشغول شود « 4 » . تا بدانى كه در آن عالم نيز همچنان باشد و اين محال نيست و درين عالم واقع است . پس اگر كسى اين مثال را خدمت كند و بر سررشته رسد ، جملهء احوال آن عالم درين دنيا مشاهده كند و بوى برد و برو مشكوف شود ، تا بداند كه در قدرت حقّ همه مىگنجد . با استخوان‌ها بينى در گور پوسيده الّا متعلّق راحتى باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذّت و مستى باخبر . آخر اين گزاف نيست كه مىگويند خاك برو خوش باد پس اگر خاك را از خوشى خبر نبودى كى گفتندى ؟ شعر « 5 » صد سال بقاى آن بت مه‌وش باد * تير غم او را دل من تركش باد بر خاك درش بمرد خوش‌خوش خوش‌دل من * يا رب كه دعا كرد كه خاكش خوش باد 327 و مثال اين در عالم محسوسات « 6 » واقع است . همچنانك دو كس در يك بستر خفته‌اند يكى خود را ميان خوان « 7 » و گلستان و بهشت مىبيند و يكى خود را ميان ماران و زبانيهء دوزخ و كژدمان مىبيند 328 و اگر بازكاوى ، ميان هر دو نه اين بينى و نه آن . پس چه عجب كه اجزاى بعضى نيز در گور در لذّت « 8 » و راحت و مستى باشد و بعضى در عذاب و الم و محنت باشد « 9 » ؟ و هيچ نه اين بينى و نه آن . پس معلوم شد كه نامعقول به مثال معقول گردد « 10 » و مثال به مثل نماند . همچنان‌كه عارف ، گشاد و خوشى و بسط را نام ، بهار كرده است و قبض و غم را خزان مىگويد . چه ماند خوشى به بهار يا غم به خزان از روى صورت ؟ الّا اين مثال است كه بىاين « 11 » ، عقل

--> ( 1 ) . اصل : ندارد ( 2 ) . ح : ندارد ( 3 ) . ح : و مشغولى آن ( 4 ) . اصل : ندارد ( 5 ) . ح : ندارد ( 6 ) . ح : محسوس ( 7 ) . ح : خوبان ( 8 ) . اصل : در گور لذت ( 9 ) . ح : باشند ( 10 ) . اصل : با معقول به مثال گردد ( 11 ) . ح : بىآن