جلال الدين الرومي

175

فيه ما فيه ( فارسى )

پرواى آن صفت عام نبودى . » چنان كه معشوق كسى با همه سركين‌ها و خفريق‌ها « 1 » 313 مشترك است از روى هستى ، هرگز به خاطر عاشق آيد « 2 » « معشوق من مشترك است با خفريقىها در آن وصف عام كه هر دو جسمند و متحيزند « 3 » و در شش جهت‌اند و حادث و قابل فنااند و غيرها ؟ » من الاوصاف العامّة هرگز درو اين نگنجد « 4 » و هركه او را اين صفت عام ياد دهد او را دشمن گيرد و ابليس خود داند . پس چون در تو اين گنجد « 5 » كه نظر به آن « 6 » جهت عام كردى كه تو اهل نظارهء حسن خاص ما نيستى ، با تو نشايد مناظره كردن زيرا مناظره‌هاى « 7 » ما با حسن آميخته است و اظهار حسن بر غير « 8 » اهلش ظلم باشد الّا به اهلش « 9 » ، لا تعطوا الحكمة غير اهلها فتظلموها و لا تمنعوها عن اهلها فتظلموهم . اين علم « 10 » نظر است ، علم مناظره نيست . گل و ميوه نمىشكفد به پاييز كه اين مناظره باشد . يعنى به پاييز ، مخالف مقابله و مقاومت كردن باشد و گل را آن طبع نيست كه مقابلگى كند « 11 » با پاييز . اگر نظر آفتاب عمل يافت ، بيرون آيد « 12 » در هواى معتدل عادل و اگرنه سر دركشيد و به اصل خود رفت . پاييز با او مىگويد « اگر تو شاخ خشك نيستى ، پيش من برون آى اگر مردى . » او مىگويد « پيش تو من شاخ « 13 » خشكم و نامردم ، هرچ خواهى بگو . » اى پادشاه صادقان چون من منافق « 14 » ديده‌اى * با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام 314 تو كه بهاء الدّينى اگر كمپير زنى كه دندان‌ها ندارد ، روى چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ ، بيايد و بگويد « اگر « 15 » مردى و جوانى اينكه آمدم پيش تو « 16 » اينكه فرس و نگار ، اينك « 17 » ميدان مردى بنماى ، اگر مردى . » گويى « معاذ اللّه و اللّه كه مرد نيستم و آنچ حكايت كردند دروغ گفتند . چون جفت تويى نامردى خوش شد . » كژدم « 18 » مىآيد نيش برداشته بر عضو تو مىرود كه « شنودم كه مردى خندان خوشى « 19 » ،

--> ( 1 ) . ح : خفريقىها ( 2 ) . ح : كه معشوق ( 3 ) . ح : متجزّيند ( 4 ) . ح : بگنجد ( 5 ) . ح : گنجيد ( 6 ) . ح : با آن ( 7 ) . ح : مناظرهء ما ( 8 ) . ح : با غير ( 9 ) . ح : افزوده : قال ( 10 ) . اصل : عالم ( 11 ) . ح : كه مقابله و مقاومت كردن باشد ( 12 ) . ح : اگر نظر آفتاب حمل تافت عمل يافت برون آيد ( 13 ) . ح : ( شاخ ) ندارد ( 14 ) . ظاهر : موافق و نسخهء اصل و ح : منافق ( 15 ) . ح : كه اگر ( 16 ) . ح : پيش تو من ( 17 ) . ح : و اينك ( 18 ) . ح : گزدم ( 19 ) . ح : مرد خندانى و خوشى