جلال الدين الرومي

176

فيه ما فيه ( فارسى )

بخند تا خندهء تو را ببينم . » مىگويد « چون تو آمدى مرا هيچ خنده‌اى نيست و هيچ طبع خوش نيست . آنچه گفتند دروغ گفتند . همه دواعى خنده‌ام مشغول است به آن اميد كه به روى و از من دور شوى . » گفت آه كردى ذوق رفت ، آه مكن تا ذوق نرود . فرمود « 20 » كه گاهى بود كه اگر آه نكنى ذوق برود . على اختلاف الحال و اگر چنين بودى نفرمودى إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ « * » . و هيچ طاعتى اظهار نبايستى كردن كه همه « 21 » اظهار ذوق است و اين سخن كه تو مىگويى از بهر آن مىگويى كه ذوق بيايد « 22 » . پس اگر برندهء ذوق است برندهء ذوق را مباشرت مىكنى تا ذوق بيايد « 23 » . و اين نظير آن باشد كه خفته را بانگ زنند كه « برخيز « 24 » روز شد ، كاروان مىرود . » گويند « مزن بانگ كه او در ذوق است ، ذوقش برمد . » گويد « آن ذوق هلاكت است و اين ذوق خلاص از هلاكت . » گويد « 25 » كه « تشويش مده كه مانع است اين بانگ زدن از فكر . » گويد « به اين بانگ خفته در فكر آيد و اگرنه او را چه فكر باشد درين خواب ؟ بعد از آنكه بيدار شود در فكر آيد . » آنگاه بانگ بر دو نوع باشد : اگر بانگ‌كننده بالاى او باشد در علم ، موجب زيادتى فكر باشد زيرا چون منبّه او صاحب علم باشد و او را « 26 » بيدار باشد الهى ، چون او را بيدار كرد از خواب غفلت ، از عالم خودش آگاه كند و آنجاش كشد . پس فكر او بالا گيرد چون او را از حالى « 27 » بلند آواز دادند امّا اگر به عكس باشد كه بيداركننده تحت آن باشد در عقل ، چون او را بيدار كند او را نظر به زير افتد . چون بيداركنندهء او اسفل است لا بد او را نظر به اسفل افتد و فكر او به عالم سفلى رود .

--> ( 20 ) . ح : ( كه ) ندارد ( * ) سورهء توبه آيهء 114 ( 21 ) . ح : كه هم ( 22 ) . ح : نبايد ( 23 ) . ح : نيايد ( 24 ) . ح : كه روز ( 25 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 26 ) . ح : او را ( واو ) ندارد ( 27 ) . ح : از جايى