جلال الدين الرومي

142

فيه ما فيه ( فارسى )

بار ازين خيالات لطيف‌تر است و اين « 1 » تا بيمار نشود « 2 » نبيند و نشنود و آن حقايق را تا نميرد پيش از مرگ نبيند . آن زيارت‌كننده كه احوال نازكى اوليا را مىداند و عظمت ايشان را و آنچ در خدمت او « 3 » از اوّل بامداد چندين ملايك و ارواح مطهّر آمده‌اند بىشمار توقّف مىكند تا نبايد كه در ميان چنان اوراد درآيند « 4 » ، شيخ را زحمت باشد چنانك غلامان به در « 5 » سراى پادشاه حاضر شوند هر بامداد ، وردشان آن باشد كه هريك « 6 » را مقامى معلوم و خدمتى معلوم و پرستشى « 7 » معلوم ، بعضى از دور خدمت كنند و پادشاه دريشان ننگرد و ناديد آرد الا بندگان پادشاه بينند كه فلان خدمت كرد . چون « 8 » پادشاه شد ورد او آن باشد كه بندگان بيايند به خدمت وى از هر طرفى ، زيرا بندگى نماند تخلّقوا باخلاق اللّه 257 حاصل شد كنت له سمعا و بصرا 258 حاصل گشت و اين مقامى است سخت عظيم . گفتن هم حيف است كه عظمت آن به عين و ظى و ميم « 9 » و تى در فهم نيايد . اگر اندكى از عظمت آن راه يابد ، نه عين و نه مخرج حرف عين ماند « 10 » نه دست ماند و نه همّت ماند . از لشكرهاى انوار ، شهر وجود خراب شود . إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها « * » . شترى در خانهء كوچك درآيد خانه ويران شود امّا در آن خرابى هزار گنج باشد . بيت « 11 » گنج باشد به موضع ويران * سگ بود سگ به جاى آبادان 259 و چون شرح مقام سالكان را دراز گفتيم ، شرح احوال واصلان را چه گوييم ؟ الا آن را نهايت نيست اين را نهايت هست « 12 » . نهايت سالكان وصال است . نهايت واصلان چه باشد آن و صلى كه آن را فراق نتواند بودن . هيچ انگورى باز غوره نشود و هيچ ميوهء پخته باز خام نگردد 260 . حرام دارم با مردمان سخن گفتن * و چون حديث تو آيد سخن دراز كنم 261

--> ( 1 ) . ح : و اين را ( 2 ) . ح : افزوده : چنان بيمارى ( 3 ) . اصل : در خدمت او چندين ( 4 ) . اصل : چنان او را ذكر راند ( 5 ) . ح : بر در ( 6 ) . ح : هر يكى را ( 7 ) . ح : پرسشى ( 8 ) . ح : و چون ( 9 ) . ح : و پى و ميم ( 10 ) . ح : نى ظا ماند و نى مخرج ظا ماند ( * ) . سورهء نمل آيهء 34 ( 11 ) . اصل : ( بيت ) را ندارد ( 12 ) . ح : نهايت هست اين را نهايت نيست