جلال الدين الرومي
139
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل از فقير آن به كه سؤال نكنند زيرا كه « 1 » آنچنان است كه او را تحريض مىكنى و بر آن مىدارى كه اختراع دروغى كند . چرا ؟ زيراكه چو « 2 » او را جسمانيى « 3 » سؤال كرد ، او را « 4 » لازم است جواب « 5 » گفتن و جواب او آنچنانكه حقّ است به وى نتواند گفتن چون او قابل و لايق آنچنان جواب نيست و لايق لب « 6 » و دهان او آنچنان لقمه نيست . پس او « 7 » لايق حوصلهء او و طالع او جوابى « 8 » دروغ اختراع بايد كردن تا او دفع گردد . و اگرچه هرچ فقير گويد آن حقّ باشد و دروغ نباشد و ليكن نسبت « 9 » به آنچه پيش او آن جواب است و سخن آن است « 10 » و حقّ آن است ، آن دروغ باشد امّا شنونده را به نسبت « 11 » راست باشد و افزون از راست . درويشى را شاگردى بود ، براى او درويزه « 12 » 254 مىكرد . روزى از حاصل درويزه او را طعامى آورد و آن درويش بخورد . شب محتلم شد . پرسيد كه « اين طعام را از پيش كه آوردى ؟ » [ گفت « دخترى شاهد به من داد . » گفت ] « 13 » و اللّه من بيست سال است كه محتلم نشدهام . اين اثر لقمهء او بود . » و همچنين درويش را احتراز مىبايد كردن و لقمهء هر كسى را « 14 » نبايد خوردن كه درويش لطيف است ، درو اثر مىكند چيزها و برو ظاهر مىشود « 15 » . همچنانك در جامهء پاك سپيد اندكى سياهى ظاهر شود « 16 » امّا بر جامهء سياه كه چندين سال از چرك سياه شده « 17 » و رنگ سپيدى ازو « 18 » گرديده باشد اگر هزار گون
--> ( 1 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 2 ) . ح : چون ( 3 ) . ح : جسمانى ( 4 ) . ح : و او را ( 5 ) . ح : جواب او ( 6 ) . ح : آن لب ( 7 ) . ح : او را ( 8 ) . ح : جواب ( 9 ) . ح : به نسبت ( 10 ) . ح : و سخن است ( 11 ) . ح : اما نسبت به شنونده ( 12 ) . ح : دريوزه ( 13 ) . اصل : ندارد ( 14 ) . ح : هركس را ( 15 ) . ح : برو مىنمايد و ظاهر مىشود ( 16 ) . ح : ظاهر گردد و پيدا شود ( 17 ) . اصل : ندارد ( 18 ) . ح : از روى