جلال الدين الرومي
138
فيه ما فيه ( فارسى )
قدمها زدى « 1 » اكنون نزديك شير رسيدى « 2 » اين استادن « 3 » چيست ؟ قدمى پيشتر نهيد . » كس را زهره نبود كه يك قدم پيشتر نهد گفتند آن همه قدمها زديم آن همه سهل بود يك قدم اينجا نمىتوانم « 4 » زدن . » اكنون مقصود عمر از آن ايمان آن قدم بود كه يك قدم در حضور شير سوى شير نهد و آن قدم عظيم نادر است جز كار خاصان و مقرّبان نيست و قدم خود اين است ، باقى آثار قدم است « 5 » . آن ايمان به جز انبيا را نرسد كه دست از جان خود بشستند « 6 » . يار خوش چيزى است 252 زيراكه يار از خيال يار قوّت مىگيرد و مىبالد و حيات مىگيرد چه عجب مىآيد مجنون را خيال ليلى قوّت مىداد و غذا مىشد ؟ جايى كه خيال معشوق مجازى را اين قوّت و تأثير باشد كه يار او را قوّت بخشد . يار حقيقى را چه عجب مىدارى كه قوّتش « 7 » بخشد خيال او در صورت و غيبت « 8 » چه جاى خيال است ؟ آن خود جان حقيقتهاست ، آن را خيال نگويند . عالم بر خيال قايم است و اين عالم را حقيقت مىگويى جهت آنكه در نظر مىآيد « 9 » و محسوس است و آن معانى را كه عالم « 10 » فرع اوست ، خيال مىگويى ؟ كار به عكس است . خيال خود اين عالم است كه آن معنى صد چو اين « 11 » پديد آرد و بپوسد و خراب شود « 12 » و نيست گردد « 13 » و باز عالم نو پديد آرد ، به ، و او كهن نگردد . منزّه است از نوى و كهنى . فرعهاى او متّصفند به كهنى و نوى و او كه « 14 » محدث اينها است از هر دو منزّه است و وراى هر دو است . مهندسى خانهاى در دل برانداز 253 كرد و خيال بست كه عرضش « 15 » چندين باشد و طولش چندين باشد و صفّهاش چندين « 16 » و صحنش چندين . اين را خيال نگويند كه آن حقيقت ازين خيال مىزايد و فرع اين خيال است . آرى اگر « 17 » غير مهندس در دل « 18 » چنين صورت به خيال آورد و تصوّر كند آن را خيال گويند و عرفا مردم چنين كس را كه بنّا نيست و علم آن ندارد گويندش كه تو را خيال است « 19 » .
--> ( 1 ) . ح : زديم ( 2 ) . ح : كه نزديك شير رسيدهايم ( 3 ) . ح : اين ايستاد ( 4 ) . ح : نمىتوانيم ( 5 ) . اصل : ندارد ( 6 ) . ح : شستند ( 7 ) . ح : كه قوتها ( 8 ) . ح : در حضور و در غيبت ( 9 ) . ح : افزوده : چنانكه ياد ( 10 ) . ح : كه اين ( 11 ) . ح : كه اين معنى صد چون آن عالم ( 12 ) . ح : گردد ( 13 ) . ح : شود ( 14 ) . اصل : ( كه ) ندارد ( 15 ) . ح : ورانداز كند و خيال بندد كه عرضش ( 16 ) . ح : ندارد ( 17 ) . ح : اگر گويند ( 18 ) . ح : ندارد ( 19 ) . افزوده : و اللّه اعلم