جلال الدين الرومي

124

فيه ما فيه ( فارسى )

مىگويند چه حاجت است كه به آخر نظر كنيم ؟ چون گندم كشته‌اند در اوّل جو نخواهد رستن در آخر . و آن را كه جو كشته‌اند گندم نخواهد رستن « 1 » . پس نظرشان « 2 » به اوّل است . و قومى ديگر خاص‌ترند كه نه به اوّل نظر مىكنند و نه به آخر و ايشان را اوّل و آخر ياد نمىآيد ؛ غرقند در حقّ و قومى ديگرند كه ايشان غرقند در دنيا ، به اوّل و آخر نمىنگرند ، از غايت غفلت . ايشان علف دوزخند . پس معلوم شد كه اصل محمّد « 3 » بوده است كه لولاك ما خلقت الافلاك و هر چيزى كه هست از شرف و تواضع و حكم و مقامات بلند ، همه بخشش اوست و سايهء او « 4 » زيرا كه ازو پيدا شده است . همچنانك هرچه اين دست كند از سايه عقل كند زيراكه سايهء عقل بروست . هرچند كه عقل را سايه نيست امّا او را سايه هست ، بىسايه . همچنانك « 5 » معنى را هستى هست ، بىهستى . اگر سايهء عقل بر آدمى نباشد همه اعضاى او معطّل شوند : دست « 6 » به هنجار نگيرد ، پاى در راه راست نتواند رفتن ، چشم چيزى نبيند ، گوش هرچه شنود كژ شنود . پس به سايهء عقل اين اعضاء همه كارها بهنجار و نيكو و لايق به جاى مىآرند و در حقيقت آن همه كارها از عقل مىآيد « 7 » . اعضا آلت‌اند . همچنين آدمى باشد عظيم خليفه وقت . او همچون عقل كلّ است . عقول مردم همچون اعضاى ويند . هرچه كنند از سايهء او باشد و اگر ازيشان كژيى بيايد از آن باشد كه آن عقل كل سايه از سر او برداشته باشد . همچنانك مردى چون ديوانگى آغاز كند و كارهاى ناپسنديده پيش گيرد همه را معلوم گردد كه عقل او از سر برفته است « 8 » و سايهء برو نمىافكند و از سايه و پناه عقل « 9 » دور افتاده است . عقل جنس ملك است . اگرچه ملك را صورت هست و پروبال هست و عقل را نيست امّا در حقيقت يك چيزند و يك فعل مىكنند و يك طبع دارند به صورت نمىآيد نظر كردن چون در حقيقت يك فعل مىكنند « 10 » . مثلا صورت ايشان را اگر بگدازى « 11 » همه

--> ( 1 ) . ح : نخواهد بودن ( 2 ) . ح : نظر ايشان ( 3 ) . ح : عليه السّلام ( 4 ) . ح : و سايهء اوست ( 5 ) . ح : همچون‌كه ( 6 ) . ح : و دست ( 7 ) . اصل : مىآيند ( 8 ) . ح : از سر او رفته است ( 9 ) . ح : و پناه او ( 10 ) . اصل : ندارد ( 11 ) . ح : بگدازانى