جلال الدين الرومي
125
فيه ما فيه ( فارسى )
عقل شود ، از پرّوبال او چيزى بيرون نماند . پس دانستيم كه همه عقل بودند امّا مجسّم شده « 1 » . ايشان را عقل مجسّم گويند . همچنانكه از موم مرغى سازند « 2 » با پرّوبال امّا آن همان « 3 » موم باشد . نمىبينى كه چون مىگدازى « 4 » ، آن پرّوبال و سر و پاى مرغ يكباره موم مىشود و هيچ چيز « 5 » از وى برون انداختنى نمىماند ؟ به كلّى همه موم مىگردد . پس دانستيم كه موم همان است و مرغى كه از موم سازند همان موم است « 6 » : مجسّم ، نقش گرفته ، الّا موم است . و همچون « 7 » يخ نيز همان « 8 » آب است و لهذا چون بگدازى « 9 » همان آب مىشود امّا پيش از آنكه يخ نشده بود و آب بود كس او را در دست نتواند « 10 » گرفتن و در كف نيامدى امّا چون يخ گرفت مىتوان در دست گرفتن « 11 » و در دامن نهادن . پس فرق بيش از اين نيست امّا يخ همان آب است و يك چيزند . احوال آدمى همچنان است كه پرّ فرشته را آوردهاند و بر دم خرى بستهاند تا باشد كه آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زيراكه ممكن است كه او هم رنگ فرشته گردد « 12 » . از خرد پر داشت عيسى بر فلك پرّيد او گر * گر خرش را نيمپر بودى نماندى در خرى 232 و چه عجب است كه آدمى شود ؟ خدا قادر است بر همه چيزها . آخر اين طفل كه اوّل مىزايد از خر بترست . دست در نجاست مىكند و به دهان مىبرد تا بليسد ، مادر او را مىزند و منع مىكند . خر را بارى نوعى تميز هست ، وقتى كه بول مىكند پاىها را باز مىكند تا بول برو نچكد . چون آن طفل را كه از خر بترست ، حق تعالى آدمى تواند « 13 » كردن ، خر را اگر آدمى كند چه عجب ؟ پيش خدا هيچ چيزى عجب نيست . در قيامت همه اعضاى آدمى ، يك يك ، جدا جدا ، از دست و پاى و غيره ، سخن گويند . فلسفيان اين را تأويل مىكنند كه دست سخن چون گويد ؟ مگر بر دست علامتى و نشانى پيدا
--> ( 1 ) . ح : شده بودند ( 2 ) . ح : سازى ( 3 ) . اصل : ندارد ( 4 ) . ح : مىگدازانى ( 5 ) . ح : چيزى ( 6 ) . ح : مومى است ( 7 ) . ح : و همچنين ( 8 ) . ح : ( همان ) ندارد ( 9 ) . ح : بگدازد ( 10 ) . ح : نتوانستى ( 11 ) . از اصل افتاده است ( 12 ) . ح : زيرا ممكن است كه خر همرنگ او شود و فرشته گردد ( 13 ) . ح : آدمى مىتواند