جلال الدين الرومي

101

فيه ما فيه ( فارسى )

مولانا « 1 » شمس الدين قدس اللّه سرّه مىفرمود 197 كه قافلهء بزرگ به جايى مىرفتند . آبادانى نمىيافتند و آبى نى . ناگاه چاهى يافتند بىدلو . سطلى به دست آوردند و ريسمان‌ها و اين سطل را به زير چاه فرستادند كشيدند سطل بريده شد . ديگرى را فرستادند ، هم بريده شد . بعد از آن اهل قافله را به ريسمانى « 2 » مىبستند و در چاه فرومىكردند برنمىآمدند « 3 » . سياهى يا هيبتى ظاهر شد اين عاقل گفت « من نخواهم رهيدن ، بارى تا عقل را به خودم آرم « 4 » و بىخود نشوم تا ببينم كه بر من چه خواهد رفتن . » اين « 5 » سياه گفت « قصهء دراز مگو « 6 » تو اسير منى . نرهى الّا به جواب صواب . به چيزى ديگر نرهى . » گفت « فرما . » گفت از « جاىها كجا بهتر ؟ » عاقل گفت « من اسير « 7 » و بيچارهء ويم . اگر بگويم بغداد يا غيره « 8 » چنان باشد كه جاى وى را طعنه زده باشم . » گفت « جاگاه « 9 » آن بهتر كه آدمى را آنجا مونسى باشد . اگر در قعر زمين باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشى باشد بهتر آن باشد » گفت « احسنت احسنت ! رهيدى . آدمى در عالم تويى . اكنون من تو را رها كردم و ديگران را به بركت تو آزاد كردم . بعد ازين خونى « 10 » نكنم . همه مردان « 11 » عالم را به محبت تو به تو بخشيدم . » بعد از آن اهل قافله را از آب سيراب كرد « 12 » . اكنون غرض ، ازين معنى است . همين معنى را توان در صورت ديگر گفتن . الا مقلّدان همين نقش را مىگيرند « 13 » . دشوار است با ايشان گفتن . اكنون هم اين سخن را چون « 14 » در مثال ديگر گويى ، نشنوند « 15 » .

--> ( 1 ) . ح : مىفرمود مولانا ( 2 ) . ح : به ريسمان ( 3 ) . ح : برنمىآمد ( 4 ) . ح : به خود آرم ( 5 ) . ح : آن ( 6 ) . ح : مكن ( 7 ) . ح : اسيرم ( 8 ) . ح : و يا غيره ( 9 ) . ح : جايگاه ( 10 ) . ح : هيچ خونى ( 11 ) . ح : مردمان ( 12 ) . ح : سير كرد ( 13 ) . اصل : مىگيرد ( 14 ) . اصل : ندارد ( 15 ) . اصل : ديگرگونى بشنويد .