جلال الدين الرومي

102

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل مىفرمود كه تاج الدّين قبايى « 1 » 198 را گفتند كه اين دانشمندان در ميان ما مىآيند و خلق را در راه دين بىاعتقاد مىكنند . گفت نى ، ايشان مىآيند ميان ما و ما را بىاعتقاد مىكنند و الّا ايشان حاشا كه از ما باشند . مثلا سگى را طوق زرين پوشانيدى ، وى را با آن « 2 » طوق سگ شكارى نخوانند . شكاريى معنى است ، درو خواه طوق زرّين پوش خواه پشمين . آن « 3 » عالم به جبّه و دستار نباشد . عالمى هنرى است در ذات وى كه آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نكند . چنانك « 4 » در زمان پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم « 5 » منافقان « 6 » قصد رهزنى دين مىكردند و جامهء نماز مىپوشيدند تا مقلّدى را « 7 » در راه دين سست كنند زيرا آن را نتوانند كردن تا خود را از مسلمان « 8 » نسازند و اگر نى فرنگى يا جهودى طعن دين كند وى را « 9 » كى شنوند ؟ كه « 10 » فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِينَ هُمْ يُراؤُنَ وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ « * » . سخن كلّى اين است آن نور دارى ، آدميتى « 11 » ندارى ، آدميتى طلب كن . مقصود اين است باقى دراز كشيدن 199 است . سخن را چون بسيار آرايش مىكنند مقصود فراموش مىشود . بقّالى زنى را دوست مىداشت با كنيزك خاتون « 12 » پيغام‌ها كرد كه من چنينم و چنانم و « 13 » عاشقم و مىسوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها مىرود و دى چنين بودم و دوش بر من چنين گذشت . قصّه‌هاى دراز فروخواند . كنيزك « 14 » به خدمت خاتون آمد ، گفت « بقّال سلام مىرساند و مىگويد كه بيا تا ترا چنين كنم و چنان « 15 » كنم . » گفت « به اين سردى ؟ » گفت « او دراز گفت امّا مقصود اين بود . » اصل مقصود است باقى دردسر است .

--> ( 1 ) . اصل : قبانى ( 2 ) . ح : و او را بدان ( 3 ) . ح : اين ( 4 ) . ح : همچنان‌كه در ميان ( 5 ) . ح : ندارد ( 6 ) . اصل : ندارد ( 7 ) . ح : كه مقلدى ( 8 ) . ح : از مسلمانان ( 9 ) . ح : از وى ( 10 ) . ح : ( كه ) ندارد ( * ) . سورهء ماعون آيات 4 و 5 و 6 و 7 ( 11 ) . ح : آدميى ( 12 ) . ح : خاتون را ( 13 ) . ح : ( واو ) ندارد ( 14 ) . ح : چون كنيزك ( 15 ) . ح : و مىگويد بيا با تو چنين و چنان