سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

68

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

النّار و لا العار 239 آن بىننگ غل مذلّت بر گردن نهاده است شب و روز جان مىكند چند كسى گرد وى درآيند هر يكى را مزد مىگيرد كه نام مرا فلان جاى مىبريد تا چو بينى كه خود برند يا نبرند نام و ننگ ورزيدن خيلى را بر خود موكّل كردنست كه مىورز و مىدار اين‌ها را و اگر مراد ايشان بر نه‌آرى خود ننگ ترا گرد جهان گردانند اينك جمال نام و ننگ اين بود كه ديدى اوره‌ش 240 نام و آسترش ننگ و اگر گويى فارغى دل حاصل شود آنگاه پرستم اللّه را مگر بميرى كه فارغ‌دل شوى . سؤال كردند كه از بهر اين‌ها نورزيم از بهر چه ورزيم گفتم بضدّها تتبيّن الأشياء 241 چون فساد اين‌ها بدانى جهد بر ضدّ آن اندازى . رزق كريم 242 روزى سازوار كه در تو خورد 243 و سبب نشو و نماء تو شود كه هيچ فضاله و حدث نشود و هرگه كى طعام با تو ساخت بقضاء شهوت حور عين برسى نه چو طعام دنيا كه در اول جوانى با تو بسازد چو دخترغالهء 244 با جوانى نوخط و چون كلان‌تر شدى با تو در نه آميزد چو دخترچهء 245 با مرد پير با وى در نه‌آميزد و پژمردگى حدث 246 پديد آيدش . پايان كار تحصيل كمال مزه‌هاست و از كمال رنجها تحرّز نمودن است اكنون نظر مىكن در كمال مزها و تفاصيل وى كه اللّه در سرّ از وى چه عشقها پديد مىآرد تا بىهوش شوى و در كمال رنجها چه تحيّرهاست تا بىهوش شوى . الصّدقة تردّ البلاء 247 فى الهوئ « 1 » همچنانك تيرها و سپرها بآفريدن اللّه است و بعلم ويست كدام سپر خرد و بزرگ كدام تير كلان و خرد را بازدارد و كدام تيرست كه هيچ سپر او را بازندارد تير بلاء مبرم است و بلاء معلّق است تو بامداد برخيزى و روى بحصار گيرى جهان آرى تيرهاء بلا روان شود تو درقهاء صدقات را در سر آر تا آن تير كه دفع شدنى است دفع شود و هكذى صلة الرّحم تزيد فى العمر 248

--> ( 1 ) - در متن چنين است و الصحيح : فى الهواء .