سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

67

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

هر ساعتى از نظام الملك 234 مىانديشيدم و به باطن با او جنگى مىكردم و هرچند گاهى چند كس را راتبه است كه سر بر كنند در باطن و با ايشان جنگ مىكنم از خردكى تا كلانى هرگز ازين چند كس جنگ‌كننده خالى نبودم ، با قوم گفتم كه چند با آن آشنا و دوستتان جنگ كنيت واى بر آن كس كه با تو آشنا شد همچنانك كسى حمله مىبرد با صورت در گرمابه جنگ مىكند تو با خيال آن‌كس جنگ مىكنى . آيت خواند هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا « * » يعنى طمع خوبى از آن‌كس داريت كه زمين را ذلول شما گردانيد فَامْشُوا فِي مَناكِبِها « * » در راه مناكب مىرويت و روزى من مىخوريت و به كسى ديگر مشغول مباشيت بايد كه چون باغ آراسته باشى بذكر اللّه تا هر غم‌زدهء كه در تو مىنگرد گويى در باغ و سبزه و آب روان مىنگرد رنجهاء وى برود و دق كنى 235 ازيشان كه چون به تماشا به نزد من آيى كاك و پنير با خود نمىآريت . دخترى فلانى خواهم آن را همان مزه است و دكرها را همان ، چغرات 236 رنگ‌به‌رنگست كليچه و خميچه هر دو در مزه يكيست كليچه گويى با خميچه 237 برابر نيست در حق تو كه علّت‌ناكى 238 ازبس‌كه خود را به سوداى بيهوده درآوردى خميچه نمىتوانى خوردن تو علّت‌ناك‌شدهء بهانه بر خمير چه مىنهى خميچه خوار باشد يكى مشت بزند گردن كليچه‌خوار بشكند و اگر گويى خلقى جمع شوند و سلام عليك بسيارم گويند اكنون مغز مىپالايى تا وقتى مغز را هدف تير سلام كنى چو آنجا برسى خود طاقت سلام شنيدنت نباشد از دو وجه بيرون نيست آنگاه سلام را عليك كنى يا نكنى اگر ندهى جواب سلام خود ترا سلام نكنند و اگر عوض عليك السّلام بخواهى دادن اكنون خود عوض سلام عليك مىده و بدل عليك السّلام مىستان هرك را سلام كنى و عليك بگويند . آن يكى ديگر كنيزك نام و ننگ را خريارى مىكند كه گفته‌اند :

--> ( * ) قرآن كريم ، 67 / 15 .