سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

58

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

از چنگال وى بيفتى ناگاه ، به هامونى يا ويرانى ، بسيار بايد تا به نزد مادر و مايه و اصل بازآيى نى نى هر ساعتى بهارى ديگر و ولايت ديگر و هوا و بادهاى ديگر و ميوه‌هاى ديگر و ساعتى خزانى ديگر و بىبرگى ديگر همه عمر همچنينى امّا نوميد مشو اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ از پستان سياه شب تباشير روز او پديد آورد . بىيار كار سرانجام نگيرد مخلوق را كه فرد اللّه است وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ « * » آنگاه كسى با تو جفتى گيرد كه خاك پاى جفت باشى و او را مقتداى خود سازى آن بچهء تو سر خرست در كشت شب كسى بيند پندارد كه آدمى است چون روز روشن شود داند كه سر خرست چون بميرد بچه بدانى كه سر خرست و آن خداوندگار كه خدمت او مىكنى همچنان مىنمايد كه از دور گردى و غبارى پديد آيد گويى مگر شهسواريست قبا چست بربندى از بهر خدمت وى چون از ميان گرد بيرون آيد ببينى اسپك‌بازى باشد تا يك ريزه كار اين‌ها تفاوت كند برنجى اسپك‌بازى برون آيند اگرنه اسپك‌بازى اندى چنان خوار چرا نمايندى و بر ايشان بوقت معزولى چرا خندندى . تشبيه اشغال بسيار و كارهاء پراكنده چون آن مرغى كه در گل‌آبه بنشيند نول 209 بهر جايى در مىزند و هر نوع كرم مىگيرد و خورى برمىدارد تا همه پروبال او پرگل شود و گران بار شود ناگاه كسى او را سخن بد گويد و سرد كند به حكم آنك او با خود گرم بوده باشد و گرم سخنى طمع داشته باشد . كسى را چه گنه اگر تو شغل بسيار دارى . در اللّه نظر مىكنم بمعنى خدايى بوقت ذكر از زير اللّه صد هزار عجايب اين جهانى فرومىآيدى و هر عجبى هيچ نهايتى ندارد . صد هزار گلهاء زرد و رنگهاء گلزارها و حورا و بادها و مزها و اجرام و اجسام چون بوى مشك وزان شده از اللّه ،

--> ( * ) قرآن كريم ، 51 / 49