سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
59
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مگر الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى « * » اينست كه همه چيز از وى فرومىآيد يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ « * * » دل بر خوشى در طلب خوشى و صحّت و سرانجام خود مدان كه همه رنج تو از آنست كه از خوشى خود درانديشى همه خوشيهاء جهان به يك درد نهارزد بيان وى كه اگر دندانت درد آيد گويى دريغا كه اين دندان نباشدى خوشيهاء چندين سالهء اين دندان برابر نيامد با اين درد كه آن همه را نيست مىخواهى از بهر اين درد و همچنين اگر سرت به درد آيد گويى كاشكى سر نيستى كافر ازين روى گويد يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً « * * * » كاشكى آن همه خوشى نبودى و من همچنان خاك بودمى هرچند خويشتن چستتر كنى از بهر خوشى و مرادها و لطافت و ظرافت بيش ورزى تا كمعقيلهتر 210 باشى رنجت بيش باشد آنگاه كه ديوار بودى رنجت پديد نه آمدى و نگراييدى اكنون شيشه گشتى رنج بيش بينى اثر آفتاب و سرما و گرما بر شيشه و تا به 211 بيش از آن پديد آيد كه بر ديوار ، و آن اندك سنگريزهء بشكند او را و سنگ كلان در ديوار اثر نكند از صفاء طبع كه در مى خوردن شود اندك خاشاك و موى بىمرادى در آن حالت پديدار آيد كنب حلق تو گردد عقال عقل از زانوى اشتر مست نفست دور شود اندر آن طرب چه رقص جمل 212 كنى آن عربده و بىشرمى رقص جمل است اين مستى كه در وى كفر آرى اعتبارى ندارد تو هماره شربت مراد و هوا سوى خود مىكشى و نوش مىكنى اندك خلاف مرادت پديد آيد عربده و مستى پديد آيد گستاخى كردن گيرى بر حضرت اللّه اين چه زندگانى است همه عمرم در رنج بمىدارى ما را ، توى توى كفر از چپ و راستت برخيزد چنانك سايهء ذنب و راس بر آفتاب و ماه افتادن گيرد و ايشان را رنگ خود دادن گيرد بر مطلع اعتقادت ازين سايها افتادن گيرد حبّ الدّنيا رأس كل خطيئة . 213 همچنانك آن مى امّالخبائث 214 آمد اينچنين دلگرميها و سبكساريها در مجلس توحيد نتوانى كردن مسخرهء ظريف باشى در مجلس شراب آدميان
--> ( * ) قرآن كريم ، 20 / 5 ( * * ) قرآن كريم ، 65 / 12 ( * * * ) قرآن كريم ، 78 / 40