سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
55
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
نمىباشى امّا اگر خر يار 198 نداند اختيار كردن خداوند دكان را گويد تو اختيار كن جامهء از بهر من مگر او را استوار ندارد و گويد جامه من اختيار كنم هرگاه تو اختيار مىكنى كارها را مگر اللّه را استوار نمىدارى در آنچه اللّه مر ترا از طريق حسن نهاده است ، از حريصى كه هستى لقمهاى همه كس را مىخواهى با دهان خود فروكنى نحو و لغت و اصول و فقه و غير وى ، تو دربند مزه نيستى دربند آنى كه چندين كار با تو جمع شود و چيزى مىخواهى كه همه در دهان و شكم تو باشد دربند مزه باش لقمه اندازهء دهان لقمهء مراد بگيرى و گرد سى و سه دندان و گرد مزه جايگاه بسيارى بگردانى مزمزان 199 مىخورى تا مزه بيابى مگر در دهانت دندان نماندست اكنون اللّه كار ترا پديد كرده است و آن تعظيم و شفقت بر خلق . بيان تعيين وى كه بر خود ترسانى كه نبايد كه حالتت فروتر رود و سنگ گردى و كلوخ اگر رودهشدهء مىترسى كه گسسته شوى و اگر چون چغز در چغزيدهء 200 مىترسى كه بميرم اگرنه اين حالت نعمتى نمايدى ترا چرا مىترسى كه از دستت بشود و تفاوت كند اين ترس چو چاوش پيش پيش بانگ برمىزند كه شاه نعمت در عقب است و طپانچهء ترس بر روى مىزنندت كه ببين نعمت را . الشّفقة على خلق اللّه 201 اينست كه ترسان باشى كه اين نعمت از تو برود و نيز اين لرزه و ترس دليل كند بر تعظيم اللّه از آنك دليل كند كه اين نعمت تو از تو نيست و در قدرت تو نيست از صحّت و زن و فرزند و مال كه اگر در قدرت تو بودى ترسان نبودى بر وى در قرآن بيان كرده است تعظيم را و شفقت را بر ترك ظلم ، ظلم از ظلمت خيزد ، حرص و شهوت و آز چون دود گرد سر ايمان تو در آمده است عمل نمىكند نور در ارشاد ، لاجرم در چاه ظلم مىافتى اكنون چون شغل تو بزرگ داشت آمد چه موقوف كارى و شغلى دارى مقصود را چو با همه كارها و بىهمه كارها بزرگ داشت تواند كردن الَّذِينَ أَحْسَنُوا آن كسانى كه با خود نيكوى مىكنند نيكوى با خود آن باشد كه نيكويى زيادت كنى خود را و نيكويى خود را آنگاه زيادت كنى كه