سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

56

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

شكر و تعظيم منعم كنى كه الحسنى به از آن دهيم كه او بر آن مىترسد و مىلرزد كه نبايد كه از دست برود از جان پررنج و دل پرغصّه و چشم خيره و گوش گران و اگر اجزاى او خشك شدست از مزها باز زمين اجزاء او را به شهوت زنده گردانيم و سبزهء هوا و آرزو از وى برويانيم اگرچه زمستان گشته است بهارش گردانيم آب خوشى وى به اجزاى وى فروخورده است آن آب شهوت را باز بر روى اجزاى او روان كنيم إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ « * » اگر باد صبا كه باد عاشقان و نسيم كه نفس شادمانانست صبا و نسيم آرزوهاش از ذرّه‌هاى خاك تنش منقطع شده است بار ديگر به از آن وزان كنيم و زياده يعنى هر ساعتى در هر نوع مزّهء زيادت مىكنيم هر ساعتى الى الابد تا سآمت و ملالت نبود چو مثل آن در دو زمان نبينى دل نگيرد چنانك نهايت خوشيهاء شهوت‌رانان جهان كه ملوك كفره بوده‌اند اندرين جهان يك ساعت بيش نيست در عمر ابدى آن جهان كه ساعت جاى باشد « 1 » كه روز و ماه و سالها باشد لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ « * * » درين يك ساعت كه زندان چاه مؤمنانست كه گرد اين كس در آيد و از مراد و آرزوانه باز دارد اين جهان پردهء مؤمنانست از آن جهان لاجرم زندان اوست اين‌چنين صخرهء آسمان بر سر وى نهاده زندانى را دشوار نمايد صخره از سر چاه دور كردن امّا خداوندهء 202 زندان را دشوار نه‌آيد چو وى برافكنده باشد هر ساعت در چنين زندانى كودك را چنين پرورش دهد كه هر ساعتى زيادت مىشود سراى بقا را هر ساعتى چگونه زيادت نباشد ، هرك نخست جايى گرفت دشوار بود وى را از آنجا دور كردن مثلا چون نخست خلافى را بودى نحو و غير وى را ژاژ گفتى و عامى دانستى نسبت بوى از آنك آن نوع نخست جاى گرفته بود تا نحو را دريافتن گرفتم گفتم خود نوع خلافى ژاژ بودست اكنون اگر شاگرد جمع كنى ازين خردكان و جوانان و پيران ساده‌دل را به شاگردى گير تا نخست

--> ( * ) قرآن كريم ، 67 / 30 ( 1 ) - ظ : چه جاى ساعت باشد . يا : كه ساعت را جاى نباشد . ( * * ) قرآن كريم ، 46 / 35