سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
42
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
ازبسكه گرد احوال گشتهايت آمدهايت كوفته و افكنده قطريهاء 158 « 1 » قدر و قوى از كفش تكاپويتان فروريخته است . كوكبها [ ء ] رغبت و ميل از سماء دماغتان متناثر شده دندانهاء مزهخايتان سوده شده بر جاى افتادهايت كه اگر آب از دريا و جوى در دهان ما آيد بخوريم و اگر نى نى همچون سباع صيدكننده در سپسهاء سنگلاخ گوشها فروافكنده و دست و پاى دراز كرده و چشمها نيمخواب چون شكارى موافق از پيش برگذرد و زود چست و چالاك شود و راست بايستد حواست چون سباع شكاركننده در سنگلاخ كوه كالبدت خوابآلود و پژمرده چون موافقى برگذرد برجهند و درو جهند آن همه اجزا سر بدان چشم داشتند گويى همه بديدندى چشمهء حيوة خود را و معشوقهء خود را گويى باد صبا خبر دوست آورد و زمين كالبد مردهء وى را پر از باغ و بوستان شادمانى كرد آب روان پيش در هر خانهء جزوى روان شد و شكوفهء پژمرده گشته زير آن از هر چمنى عضوى پديد آيد مردى عاقل باتجربه كه سير شده و مانده شده باشد از هر نوعى و پژمرده گشته چون عجبى بيند و يا عجبى پيدا آيد همه اجزاش چست و چالاك شوند گويى آن عجب زندگى بودى كه آسيب باجزاء وى كرد زنده گردانيدش چون خاك سنب فرس جبرئيل 159 كه آسيب به گوسالهء سامرى رسيد « 2 » زنده شد لحم و دم گشت و برخاست و بانگ بكرد يا آن عجب دم اسرافيل را ماند كه اجزاى خاك فروخفته را زنده مىگرداند اين بيان آنست كه باشارتى چگونه اجزا را زنده مىگردانيم و به بهشت خوش مىرسانيم باز اگر آن پژمرده و افتاده چيزى بيند كه نقصان او باشد و از پيش او برخيزد و پديد آيد اجزا زود برجهند چون سگان كوى و محلّه چست بايستند وكوك 160 آغاز كنند كه ما نيز دم داريم و دندان ، بنگر كه اجزاء بىخبر را به اشارت سر تازيانهء ناموافق چون زنده كرد ترسى بريشان فرستاد و لرزه بر اجزا افتاد چون زبانيه 161 كه به مقمعهء دوزخى بىخبر را با خبر مىكند اى كاهل و اى جمله اجزاء مردمان چون گرد زمينيت . باد احيا و عجب و روح با شما آسيب زند در هواء
--> ( 1 ) - چنين است در متن صريحا و واضحا و مشكولا . ( 2 ) - ظ : آسيب آن . و محتملست كه بجاى ( رسيد ) متعدى آن ( رسانيد ) بوده است .