سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

40

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

لفظهاى دينى كه وعظ كرده بودم با شبهه مىيافتم كه چنين مىگفتم كه از پردهء غيب چنين بيرون آمديم قدم اشيا و هيولى تقاضا كند و مجاز ممكن نيست كه مشابهت ميان موجود و معدوم نباشد باز گوييم كه اين لفظها برين تأويل گويم مثال گوييم هست شدن ترا از عدم و باز برانگيختن ترا چنانك از بيابان خار زدن و ترنگبين برگرفتن الى غير ذلك قوم را گفتم آرزوانه بكشد شما را ، چيزهاء باطلى را رنگ آرزوانه خود يافتيت چنانك سرب و ارزيز و مس رنگ زر و نقره يابد او را همچنان دوست دارد « 1 » كه زر حقيقى را برپنداشت زر حقيقى آن رنگ ياد معشوق بر وى مىگويد « 2 » عشق چون بكمال افتد قرارگاهى بيابد چون خللى در آن شبيه محبوب ببيند او را طلاق دهد و دست در نمايندهء ديگر زند واى از آن گرمى كه باز پس فسردگى پديد آيد چون حيوة دنيا با موت ، آن آرزوانه قرص شمس حقيقى است تاب وى بر هر چيز خسيس و ژاژ بتابد بر آن چيز عاشق شوى باز از هر چيز كه با وى گرم شدى باز دلت از آن كار گرفت معلوم شد كه آن مانندگى آرزوانهء تو گرفته بود نه آرزوانهء تو بود همچون قرص خورشيد كه از فلك در مىگردد تاب خود را با خود مىبرد و ديوارها خالى مىشود از نور ، تا تو پديد آمدى چند هزار آرزوانه‌نماها را طلاق دادى شير مادر كه بىوى مىخروشيدى و پستان مادر كه تماشا جاى تو بود از آن شير و پستان بيگانه شدى خاشاك و خس به رنگ آرزوانه در دهن مىكشيدى باز ترف و ترشى باز كلك و نىبازى . قرص آرزوانها درمىگردد اين خس و خاشاك از آن نور معطل مىماند قدرتست و عجز ، قدرت از بهر آن نيكوست تا بوجود او از هوا و نهى باز باشى هرچ بدان قدرت منهى ارتكاب كنى عجز به از آن قدرت فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ « * » با وجود معصيت از وى . عجز سرمايهء سعادت است چون ملك تو بر ستور تو ثابت است ستور تو از تو عاجزتر بود با اين همه او را بىكار نمىدارى . شرم ندارى و تعظيم نكنى اين معانى ازين اجزا

--> ( 1 ) - در متن چنين است و بالاى آن بقلم قرمز نوشته‌اند : بينند ( 2 ) - اين كلمه را ( مىكوبد ) بباء موحده نيز توان خواند . ( * ) قرآن كريم ، 89 / 15