سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
35
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
دل بر زن و فرزند نتواند نهادن و خانومان پيدا نباشد گاهى در بيابان بايدش بودن ، گاهى پيش شمشير ، گاهى در زمستان سفر بايدش كرد ، گاهى در گرما إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً « * » آنك مخلصان اين قومند گويند بيا در آمديم در خدمت اللّه توكّل كرديم انگاشتيم كه نبوديم همچنانك كسى به بيابان مهلك رسد گويد توكّل كردم و خود را در بيابان مهلك افكندم چنانك نور الدين است و آن ديگر چنانك نجيب ورسكى 134 است از خدمت انديشه كرده باشد و تنگدست بوده و بسبب غفلت چيزى حاصل كرده است اكنون مىترسد كه نبايد اگر به خدمت آيم و يا تأمّلى كنم از دينى پريشان شوم ، هيچ نيارد انديشيدن و آن ديگر كه شمس سيف ارهنى 135 است دزديده بسوى مسلمانى مىنگرد برمىگذرد و نماز چنان مىكنند كه غلامكى باشد مىآيد و مىگويد اى خواجه تو سلامتى و نيكويى و هيچ عيبى نيست ترا ، بيل مىبايد گرفت و فلان زمين را و فلان رز را آب مىبايد دادن و فلان چيز را مىببايد فروختن هله خير باد اى خواجه آخر چه زيان كردهء برين درگاه كه چنين ترسانشدهء كدام مايه آوردهء كه بر حضرت اللّه تاب آمده است 136 كه چنين ترسان و لرزان گشتهء هر زيانى كه ترا افتاده است و نقصان مالى آن سرمايه ترا اللّه دادست مترس إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ صبر قرين عشق و صدقست از آنك روزگار آن را دانى كه در طلب وى گذارى ، معشوقهء تو آنست كه بوى در نرسى كه هرچ بوى رسيدى عشق تو نماند از آنك رسيدن تو بوى دليل غاية و نهايت و فناء آن چيز كند چو بدان رسيدى او فانى شد چو معشوق و مطلوب فانى شد عشق نماند و مزه نماند . كسى صفت اوليا و زهّاد با احتياط بيان مىكرد گفتم اللّهم أرضنا بقسمتك اين شهوتها و تسويلهاء صاحب جمالان بارست همچنانست كه زمينى سست شده باشد در وى بار افكنند تا قوّت گيرد و بر برآرد ، اين شهوتها كه در ادبار زنان نظر كنى
--> ( * ) قرآن كريم ، 4 / 40