سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
26
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
ميانه ، خمر حالت ثروت و تنعّم ، عسل معالجهء امراض ، شير غذاء عرب ، خمر غذاء ترك و عجم ، آب بيابانيان شورابه خوار را ، عسل اصحاب جبال را . اگر مرادى نيست از نيست شدن و نيستى و مرض و نقصانى باكى و غمى نيست و اگر مرادى هست هم غم نيست بهر دو حال غم نيست همه مرادهاى هر دو جهانى چون نردبان پاىهاست به يك مراد و آن كينونه است فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ « * » اين مثل بگويند كه همه رنج از بهر دم زدن به خوشدلى است از رنج عمارت و بچه و زن چو آن دم زدى نماند همه از بهر دمى كه نماند بارى آن دم خوش راست باشدى نه دروغ در وى نيك نگاه كن تا آن دم ترا دم ندهد چون آن دم سپرى نشود ترا معلوم شود كه آن دم ترا دم ندادست چون نيكى يا بى خاك عمارتت پفى است و فرزندان و زن همه هيچ نمانند . گفتم با همه كس مىگويم كه رنجورم نه از بهر اظهار رنجورى از بهر آن تا دل آنكس نماند كه سخن نمىگويم دلجويى مىكنم و هيچ جاى دلى نمىيابم و دل خود را باد مىدهم ، بت كه نخورد و نبويد و نبيند از بهر وى چيزى خرج مىكنند اگرچه من نخورم كم از بت نيستم و كم از وى نمىبينم و آخر اللّه مىبيند ، همه كارها را و همه صحبتها را چون بادى مىديدم قوم را گفتم مىشنويد يا نمىشنويد اگر نمىشنويد گوش چرا مىداريد چون آن نابينايى كه سر از طاقچه بيرون كند و اگر مىشنويد چرا هوش نمىداريد . انديشيدم كه چون پايان كار نيستى و باد و خاك گورستان و هوا و آتش و آب شدنست گفتم در نيست و در باد و در خاك تخمى كاريت كه اميد باشد كه برآيد اگر اميدى دارى كه چيزى برآيد و اگر اميد ندارى كه چيزى برآيد چرا پوستينهاى پررنج را مىدرّانى و چندين جان چرا مىكنى . طلبهء علم را گفتم كه تدبير هيچ كارى كنيد يا نكنيد و در انديشهء شغلى باشيد يا نه اگر تدبير كارى كنيد كارى كه پايدار بود يا كارى كه پايدار نباشد اگر كار پايدار و ناپايدار را ندانيد كدام سخن راستتر مىنمايد شما را در جهان ؟ گفتيد قرآن . گفتم از آنجا بپرسيد كه كار پايدار كدامست و ناپايدار
--> ( * ) قرآن كريم ، 54 / 55