سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

11

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

الحرور فانّ اللّه كما يعيد الصّبا ايضا يعيدك و يبعثك و ان تلاشيت . صوفىّ صاف يفرّ من الكدرة و الخشونة ايّها الصّوفيّون من كان له كدرة و يزعج الصوفيّين فهو شىء كدر و الّذى يفرّ منه صاف حسن فاذا وقع التنازع بينكم فليكن امير داذه 42 قريبه و صاحبه اولى من ان يكون اجنبيّا . هرچند قلبك اضيق كان فرحك اشدّ فانّ الفرح يتولّد من الهمّ و لن يكون سعدا « 1 » الا انشقّ من نحس فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً « * » فمهما كان العسر اكثر كان اليسر اوفر فانّ اللّبن من فرث و دم لن يكون اللبن الّا من ذاك . سبحانك چو عاشق و طالب هرچه هستى آن بىعيبى نيست چون پاك و بىعيب منم عشق اينجا آر احترق من سبحات وجهه 43 پاكيهاء روى عبارت ازين معنيست ، عيب همين هستى منست و خيال و نظر من كه حجابست از تو و ترا نمىبينم كرتهء وجود و حواسّ مرا در سر من كشيدهء و سبحات وجه تو وراى اين كرتهء وجود ، من اين خرقهء وجود را مىخواهم تا ضرب كنم 44 چو فرسوده پيراهنى كه در روى و گلوى من آمده است پس اللّه كه شيفته شدن و طربست جزين معنى ندارد پس حجاب ازين عشق و محرومى ازين نظر دركات جهنم محسوس گشت اين صفت بىعيبى و نشان پاكى از بهر آن دهند تا چست آيى در عشق ، عبادت عشق عرضه كردن آمد ، پس مقصود بىقرار جمال باشيدن 45 و طالب وى بودن آمد و بس باسم معشوق الذى رحمن و رحمة « 2 »

--> ( 1 ) - ظ : سعد . ( * ) - قرآن كريم ، 94 / 6 . ( 2 ) - ظ : باسم معشوقى او المعشوق الذى هو رحمن و رحمة . در حاشيه به خط متن نوشته است : وقت كلاله را من باللّه فرستادم كه بگير اللّه به من باز داد من برو رد مىكردم الى ما لا نهايه كه غلام كور و گول و ديوانه فرستى و يا كنيزك بدين صفت من همين عبد و عبادت به تو باز دهم و همين نفقه و زكات كه متاع نپاياست به تو باز دهم تا همچنين دست او بر شد كه معشوق نزد عاشق چيزى مىاندازد و عاشق به نزد او باز مىاندازد در آن ميان خنده شد .