سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
94
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
بيرون آيد محرّمهء ابد گردد كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ « * » نيز نفسى و عقلى است در يك خانه جمع شدهاند و ازدواجى هست ميان ايشان اى عقل بفرمان نفس مشو و داروش مده تا هلاك شود تا بىنفس نمانى قال له صاحبه و هو يحاوره أ كفرت بالّذى خلقك من تراب حاصل چون نظر به قرآن مىكنى همه حقيّت مذهب جبر تقاضا مىكند إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ « * * » همه سودا و آرزوهاء تو چون با دست بر پشت باد سواره شوى ندانى كه بيندازدت و برود . دين هركسى آنست كه همه رنجهاء وى بوى خوش شود هرچند گهى دينى دارد شكل دنياطلبان همچون رندى را ماند كه سر اشتر و يا شش ربايند او خود را درافكند زخم چوب بر سر خورد و جامهاش بدرند خوف هلاكت باشد چون شش بستاند و يا گردن اشتر بر كف و دستش بماند نداند كه كجا كند و نتواند خوردن و نتواند پوشيدن همه جهان سگى مىطلبد تا پيش وى اندازد گويند چه شره بود ترا در تحصيل وى گويد ديدم خلقى مىربودند رغبتم افتاد ، زر و مال و فرزند پايان كار بر دست بماند و هيچ خرج نشود مرغّب در وى آنك ديگران مىربودند همچون قابيل كه هابيل بر سرش مانده بود ، نعمت و حبّات نبات نيكوست چون به جايگاه كارى اما اگر به روى در شوره اندازى خداوند حبّات ديگرت ندهد ، كسى كه از بهر شكم و معده خورد چنانستى كه كسى مر ترا قدح راح دهدى تو به بالوعه و مستراح در ريزى نه ترا از بساط كرم دور انداز امّا اگر از بهر مقصودى خورى اگر همه تن تو چون حدثناك 332 بود همچون زمين پربار گردد چون هواء نياز و تابش آفتاب معرفت و آب شكر و حمد بيابد ببالد نوميد چرايى كه ساقى فضلش جرعهء شراب مزه و شهوت و محبّت بر اجزاى خاكى ريخت يعنى كالبدهاى تو از بوى خوش او مدهوش مىشوى و زبان گرد آن خاك برمىمالى يعنى لب و مجامعت از آن مزه سرمست مىشوى و للارض من كأس الكرام نصيب 333 كرام فضلش چو
--> ( * ) قرآن كريم ، 86 / 15 . ( * * ) قرآن كريم ، 6 / 159 .