سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
91
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
و در علو و در سفل باز معطلش مىكند و آرامش مىدهد بخواب باز قدرى نظر باوامر و نواهى مىكند در تقدير و حكم بر خود مىبندد آن يكى را از انديشهء تقدير و حكم و قضاء خود مىترساند به نظر باوامر و نواهى تا نيارد انديشيدن از قضا و تقدير و چنان ترك گويد كه نزد وى تقدير و حكم اللّه صورت نبندد و آن يكى ديگر را نظر به عاجزى و بيچارگى مىگشايد چنانك جز قضا و قدر نبيند و در قدرت خود بر خود مىبندد چنانك نزد وى صورت نبندد قدرت بنده و فعل بنده اكنون نه در همه احوال قدرى مطّرد است و نه محمود و نه در همه چيزها جبرى محمود تا ببينى كه اين هر دو بر كدام رگ مىافتد كه هدايت اللّه مىبود و به دولت [ و ] نعمت مىرساند و بكدام رگ برمىافتد كه به ضلالت و عقوبت مىانجامد يا مگر هركسى را در كوى خود صدقى باشد و تعظيم اللّه تا به سعادت انجامد قدرى را در قدرى و جبرى را در جبرى ، هرچ ترا در قرآن 317 و در احاديث مشهور به مقاتله و مجادله و بيان كردن فرمان نيست منصوص چنانك شركت بيان و ايمان بمحمد در آن مجادله و بيان و كاويدن در معتقد آن لازم نيست چون رؤيت و خلق قرآن و قدر و غير آن باجماع كه از بهر اينها نصب حروب و سر گزيت ستدن و تفرقه در قبله و مقبره و حرمت مناكحه و رد شهادت اگر انديشهء اين مواضع اشتباه نكنى مؤاخذه نكنى نه بنفى و نه بقبول و هرگز اين سخن را پايان نيست كه 318 ازين سخن كفر لازم مىآيد پس كفر بود از آنك هيچ كلمه ميان خاص و عام نباشد كه آن يا بكفر يا بايمان باز گردد « 1 » پس يا فريضه باشد يا محرّم و كلمات برين دو قسم منقسم نيست پس نود و نه نام 319 آغاز كردم هر نامى منبى از هر مذهبى بود اللّه منبى از جبر 320 و حيرت و شك بود يعنى خيلى چنين باشند رحمن رحيم 321 بيان مذهب اباحت و فناء نار و نفى خلود فى جهنم ملك گروهى ميان قدر و جبر 322 قدّوس و سبّوح و طاهر بيان اصحاب فنا و عشق از متصوفه 323 جبّار مرقوم جبر را بود الى غير ذلك من الاسماء گويى اللّه مىفرمايدى كه اين همه اقوام مغرور به مناند در هر مذهبى كه هست معظّم خود را و آگاه از خود را از غير معظّم و مستخفّ دانم و جزا دهم درخور و هر نامى را كه اللّه در تنزيل ياد كرده است در ما قبل
--> ( 1 ) - ظ : بازنگردد .