سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
92
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
آن نظر مىبايد كردن تا بدانى كه در كدام نام قدرى بايد بود و در كدام جبرى و در كدام چيز قدرى مىبايد بود و در كدام چيز چيزى . همه خلقان ترا مشاهده مىكردند اى اللّه به قدر آن آثار كه بديشان مىرسيد از ضرّ و نفع از خود مىخواستند تا با تو سخن گويند يكى دهر نام مىكرد و يكى طبع نام مىكرد و يكى نجم نام مىكرد و يكى عدم و يكى موجب 324 و يكى نه عدم و نه موجود چنانك تاج زيد مىگفت خدا نمىيارم گفت مىترسم كه آن حالتم برود چنانك كسى بر يكى تسبيح خو كرده باشد نيارد تسبيح دگر گفتن كه نبايد كه مشوّش شود و آب مزه برود چون خوكردگى بر آن ذكر « 1 » . گفتم اين از آنست كه كار شما چون شكل بيشه باشد اكنون هركسى نامى مىنهاد مر اللّه را اللّه اسما فرستاد بر زبان انبيا عليهم السلام كه مرا بدين نامها خوانيت . استفسار جبرى 325 بايد كرد كه معنى منافى جنايت مىخواهى يا نى و معنى قدرى « 2 » بايد گفتن كه مقدور اللّه را از مقدورى اللّه برون مىآرى و او را عاجز مىكنى لاجرم در عاقبت خلاف برافتد حاصل اگر همه مللها را يكى مىدانى و ترجيحى نى يكى را بر يكى زندگى مىبرود و چون خاكسترى برون مىآيد از آنك جوهر آدميت را تبش « 3 » و آتشى است چون تبش و آتش برود هيچ زندگى نماند مگر در خوردن و شهوت راندن چون ساير حيوانات گويى زندگى آدمى را بتعصب است قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ « * » درين انديشهها بودم كه بامداد نور الدين آيت خواند : قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا « * * » چون حالت قدرى و معتزليان و نظر بديشان حالت جبر مرا شكسته بود و بدل آمده كه مگر صواب آنست كه قدرى دارد قوم را گفتم مگر اغلب شما را حال چنانست كه لشكر شكسته را ما نيت پيشين حالى داشتيت خوش و خرم لشكر خوشيها جمع مىكرديت ناگاه به چشم يك طرف نظر كرديت لشكر
--> ( 1 ) - ظ : چون خو كرد بر آن ذكر ( 2 ) - ظ : و مر قدرى را ( بجاى : و معنى قدرى ) . ( 3 ) - اصل : تببش . ( * ) قرآن كريم ، 109 / 1 ، 2 . ( * * ) قرآن كريم ، 18 / 37 .