سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

89

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

دارد معاملت او ديگرست آن وام دارى كه به حكم كرم خداوند مال مماطله كند چاپلوسى و پس دويدن و پيش دويدن و ثنا گفتن و شرم داشتن و آن مستهزئك هين‌هين خنده 310 و چاپلوسى سرسرى و خيره‌رويى كه ديگر مىطلبد خداوند مال مغرور بكرم و مستهزئ را داند اگر تخم قدرت بجاى كاشتهء كه اميد ريع است اگر سرت به كتفها 311 فرومىرود باد سرد و گرم نوميدى چرا مىكشى آخر چو نزل ترا هست كنند ترا هم هست كنند أ فلا يعلم ف پس است يعنى پس از آنك قدرت ما به ديدهء « 1 » نداند يعنى چه جاى نادانستن باشد گور عبارتست از آنك چيزى بوى پوشيده و مندرس شود و بوى نااميدى آيد كه مرا از وى چيزى نيايد مقبرهء علم گويند 312 رستاق را كه علم در وى مندرس شود شكم گرگ گور بود و هوا و آب گور بود مگر نشانى نيافتهء كه او را ما از چنين گورى برانگيخته‌ايم اول بار و استدلالى نيافتهء گويى چشم فراز كن و انگشت بر خود نه كه از چنين گورى برانگيخته‌ايم پس از چنين قدرتى چه جاى نادانستن و حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ اگر سريرت نيكو دارى از پريشانى ظاهر چه دل‌تنگى و چشم به آيين جهان چرا باز كنى مگر نمىدانى كه عروس سريرت ترا جلوه خواهند كرد و آيين جهان خاشاكى بود نزد عجب آن و اگر سريرت بدى دارى پندارى كه خاك خواهد شدن و پديد نه‌آرند مگر كه در عريش 313 و وايج 314 كالبد خود نظر نكردهء و اين استخوانها [ ء ] « 2 » چون چوبهاى وايج خم داده و رگ و پى چون ليف در وى پيچيده را مشاهده نكردهء و خوشه‌هاء انگور تدبير و تصرفات و ميوه‌هاى بيرون شو 315 كارها ر [ ا ] هيچ دانى كه از كجا منعقد مىگردانم بعد از چنين برهانى أَ فَلا يَعْلَمُ . حكايت خوارزم مىگفتند 316 كه كس را زهره نباشد تا سخن رؤيت گويد و خود را خالق گويند و هر سنى را كه بيابند مىزنند سر و گردن بر كه اين زدن ما بتقدير اللّه است هرچند عاجزى جبرى ايشان نيك‌تر مىزنند و هيچ رحمى نى ، جبرى را بريشان

--> ( 1 ) - ظ : بديد . ( 2 ) - اصل : و اين استخوانها و اين استخوانها .