سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

88

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

پير بلخى چغانى 307 و من در وقت سستى ، و يكى گروه ديگر طالب قدرت و منتظر قدرت مىباشد و آنها كه قدرتى دارند دربند قدرت ديگر مىباشند بنگريم آن دانه‌هاء قدرت كه ترا حاصل بود تلف كردهء و باطل كردهء ديگر از اللّه چه مىطلبى تا بار ديگر تلف و باطل كنى بچه چون دوكى از مادر بستد و شكست و جامهء ستد و كوزهء ستد بينداخت بشكست اگرچه بگريد بار ديگر مادر او را چيزى ندهد اكنون ديگر قدرت مىطلبى تا چه صنعت و برهان خواهى نمودن بس كن اين قدر خارجى « 1 » كردى اگر هنر بود ديديم و اگر ترا نام نيك مىبايست حاصل شد اگر ديوانه بودى بس كن اين ديوانگى يا مىگويى كه چون اين تخم قدرت بستانم اين بار چنان كارم كه برى برآيد وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ « * » اگر اين آلات مىستدى تا بازى بيرون آرى در سور جهان ازين نمد كالبد و چوب استخوانها را ازين پوستين وجود چه دزدى آسيا 308 برون آوردى در سور بازيى برون آرند كه پسند خداوند سور بود در سور جهان بازى بيرون آر كه پسند خداوند جهان باشد خداوند منزه است ازين بازى تو و خيرات و لكن چون بسند او باشد عطايى دهندت ، بز كه چراغ‌پايه‌بازى 309 مىكند و خدمتكى مىكند و ريشكى مىجنباند خداوند بازى مستغنى است و لكن چون پسند اوست عطايى دهندش آخر اين همه عطاها مىستانى و تلف مىكنى و خاك مىكنى آخر ندانى كه آشكارا كنند أ فلا يعلم ف پس يعنى پس از آنك مشاهده كردى كه هرگز كسى نبود كه چيزى كسى تلف كرد كه وى را ترسى نبود از وى گويند چندين وام داديم چه كردى چون آن خداوند مال را توانا داند و دانا و خود را عاجز وى داند در جهان اين نوع معامله بىترس و تاوان نبود تو اين بىترسى از كجا آوردى مگر منكرى و خود را عاجز و او را قادر و يا او را حسيب و لطيف نمىدانى كه مىگويى اين‌قدر خيانت در ميانه از كجا برآيد اكنون ميان دو كار بايدت بودن يا ترسان يا منكر يا گويى كريمست آن كس گستاخى [ كه ] تلف به حكم كرم خداوند مال كند معاملت او ديگرست و آن كس كه فسوس

--> ( 1 ) - چنين است در متن و شايد صواب چنين باشد : اين قدرتها را چى كردى . ( * ) قرآن كريم ، 6 / 28 .