سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
87
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مرده آمد أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ « * » پس اگر كسى خواهد تا زنده باشد به نزد كسانى باشد كه آن كار او را و پيشنهاد او را معتقد باشند و آن را مىستانيد و به خوبترين وجهى ياد مىكنند و فوائد و عواقب آن پديد مىكند تا آن جمال آرزوانه نيكوتر مىنمايد از آنك به ياد ثنا و ستايش و به مشاطگى بيان آن جمال پيشنهاد متضاعف مىشود و به ترك بيان و بماندن دست فرو آوردن 301 جمال مراد كم شود و آن سبزه و خاك آرزوانه پرگردوخاك شود در بصر و بصيرت . زيادت نظر 302 بخضر و آب روان باشد از بهر اين معنيست كه هر جنس بجنس خود ميل كند كه پيشنهاد همه يكى باشد و بسبب اجتماع آن جمال متزايد شود و زندگى ايشان بيشتر شود اگرچه جمال بكمال چند روز چشم را نشويد و بينى را پاك نكند از خلم 303 و خله 304 هر دو ريشناك 305 شوند و دهن گنده شود و آب رخسار برود تا همچنانك آن زرع را و خيارزار را خو نكند و خاكهاء با قوت با آن يار نكند آن نيكو بر نهآيد و نيز جمال در كم و كاست افتد اگر دست از وى بدارى نيز اگر بيان و كار و ثناى دين نباشد و مصاحبت با ياران دين نباشد جمال دين را طراوت نماند و ترا زندگى نماند . زشت مىشنودى پريشان مىشدى گفتم اى هوش و حواس عيب از شماست نه عيب از اعدا من بلّغك 306 غمز غيرك فهو شاتمك لا الّذى شتمك اى حواس و اى هوش ، اعداى من شماييد و غمّازانيد كه گرد من درآمدهايت و خبرها نزد من مىآريد اى هوش اگر گوش به بانگ دهل ندارى مرا از بانگ دهل چه باشد اين همه عيب از تست و رسواى از تست كه ترا هوش بر آنجاست از هر چيزى كه شادى چون شهد مىگيرى « 1 » و غم را چون موم مىگداز و هوش بغم مدار . سكون و حركت و تفرقه و جمع كه مادر و پدر جواهرند همه لشكر اللّه و در فرمان اللّهاند أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ « * * » آنها كه قدرتى دارند دو نوعاند يكى گروه نااميد مىشوند و نفس گرم و سرد برمىآرند چنانك آن
--> ( * ) قرآن كريم ، 6 / 122 . ( 1 ) - ظ : مىگير . ( * * ) قرآن كريم ، 100 / 9 ، 10 .