سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

48

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

كه همه روز كاروان سوداى فاسد برمىگذرد از سينهء تو جمله نبات خير و اوصاف پسنديدهء ترا پىكوب كردند و ستوران اين كاروان خوردند اكنون نوميد مباش به توبه گراى و زمين دل را شيار كن وزير و زبر كن و اوصاف بد و سختى را به زير آر و نرمى را بر زبر آر و هر خون زيادتى و سوداى فاسد چون خشتى است كه هر ساعتى چون سدّ اسكندر مىكنى كه ياجوج و مأجوج مىليسند آن را و باز آن سد همانست همچنانك مجاهده مىكنى تا سدّ عصيان را براندازى به توبه و باز توبه را در تسويف مىافكنى روز ديگر مىبينى كه سدّ عصيان چون كوه گشته باشد و آن رقّت رفته و آن ندم نمانده و دل‌سياه شده با اين همه تو نوميد مشو از حضرت بارى آن دى ديوانه چون ترك غارتى خشم‌آلود فرود آيد و حلّهاى سبز را از سر درختان بركشد و بتيغ ميوه‌ها را از سرهاى اشجار دراندازد و برگها و نواها را غارت كند درخت برهنه و بىبرگ لرزان و عاجز و متحيّر بماند دست به دريوزه دراز كرده باز در بهار چون آب فرستيم همه خلعتهاى او را بازدهيم اجزاى تو نيست‌تر از نواى اشجار نشود چگونه به تو باز ندهند عجب اگر شربت حيوة دنيا را از بهر چاشنى به تو فرستادند از همين‌قدر مست شدى و ترك خريدارى آن جهان بگرفتى مست آن باشد كه آسمان از زمين نشناسد تو نيز دركات زمين را از درجات عليّين بازنمىشناسى . اكنون چون اللّه عدل است اينكه تو از جهان پاره‌پاره خوردى و مىخورى همچنان ترا نيز پاره‌پاره كنند و از تو هم بخورند از كژدم و مار و مور و پرنده و بر آش جهان ترا نواله‌نواله كنند همچنانك نوالهء جهان را از تو باز ستديم ترا از جهان باز توانيم ستدن . تو هر كارى و صلاحى و هر نمازى كه كنى و هرچه ورزى از بهر روز مرگ و راحت سپس مرگ و راحت آن جهانى بايد كرد كه راحت اين جهانى بىاين همه حاصل مىشود چون دنيا بىاين حاصل مىشود و آن جهانى بىاين خيرات و ورزش حاصل نمىشود پس هرچه كنى از بهر آن جهان كن از احوال اين جهان هرچه به خاطرت مىآيد نظر از آن كوتاه مىكن تا ترا به از آن دهد از آن كه محال باشد كه اللّه منظور ترا و مصوّر ترا از تو بستاند و به از آنت بازندهد . تو وقتى كه در نظر خود صورتى مىگيرى چون نظر تو از آن صورت برون مىآيد اللّه صورت ديگر مىدهد نظر