سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
47
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
فصل 35 لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً « 3 » . علم علم و ادراك را بدست تو مىدهند تا از خود سلطانى نكنى و بدانك اين اميرى به تو كسى ديگر داده است همان زمان كه اين علم علم و ادراك را بدست تو مىدهند مىنگر كه مىدهد و از به هرچه مىدهد از بهر آن مىدهد تا با ياغى جنگ كنى نه آنك به روى ياغى شوى اين علم ادراك آرزوها از در پنج حس تو درآوردند و راههاى ديگر از اندرون تو گشادند تا بعضى ادراك را از آن راه به نزد تو آرند از جوع و محبّت و شهوت اگرچه اين درها بسته شود اين ادراك را در تو پيدا مىكنند چون شمع و به هر گوشه پيش تو مىگردانند تا چون برين خزاين واقف شوى خدمت خداوند خزينه كنى تا ترا عطاها دهد و شمع دانش ترا بدان جهان بزابا « 1 » بديد كند خود شمع ادراك ترا درين خزاين از پيش تو مىبرند آخر اين ادراك و نظر روح تو چون چراغيست كه اللّه به هر جاى و در هر گوشه مىگرداند تا موجودات آن زاويه ترا مكشوف مىشود تو چرا چون دزدان درمىافتى و خود را پرباد مىكنى تا به روى از باد كسب و كار و تدبير تو به همه كويها فرودويدى از مقامرى و قلّاشى و خدمتگرى و بنا آوردن و تحصيل علم و تحصيل مراد پس تو نتوانى از خزينهء ما چيزى بيرون بردن تو همه حيلها بكن تا از ادراك فرومانى و خزينهء ما به سلامت بماند لكيلا يعلم من بعد علم شيئا تو هر گامى كه مىروى تدبيرى و كارى بر خود مىنهى تا گرانبار مىشوى از سوداهاى دنيا كه دارى تو چنگ در حيات دنيا در زدهء و مىپيچى و درمىآويزى تا از تقدير افناى ما بستانى و يقين مىدانى كه بس نيايى و همچنان درمىآويزى ناصيهء ترا گرفتهايم بعالم غيب مىبريم كه بيا تا ببينى آنچه ترا وعده كردهايم و تو منكر مىشدهء و همچنانك ماهى درشست مانده باشد در آب و در دريا و از عالم آب بعالم خاكش مىآرند و او سر مىپيچاند تا نبيند جز آن عالمى كه در وى است تو نيز بهر كو مىروى و قوتى مىكنى بهر شغلى تا سر از عالم غيب بكشتى « 2 » اى بيچاره از بس
--> ( 3 ) قرآن كريم ، سورهء 22 ، آيهء 5 . ( 1 ) - در اصل بالاى حروف كلمه تماما فتحه گذاشته بدين صورت : بزابا و گويا عبارت مطابق نسخه د است : بزوايا بديد كند . ( 2 ) - د : بكشى .